نویسنده: پرویز اسرافیلی گرده
زندگی احمد بیک برای من بسیار جالب است.
قبل از اینکه درباره احمد شروع کنم . دوست دارم نظری به گذشته نزدیک بیاندازم.
عید نوروز که نزدیک است، دیروز طبق معمول بذره برای هفت سین نوروز می کاشتم، بیاد گذشته گرده افتادم. زمانی که من بچه بودم در این هفته (معمولاً 13 روز از اسفند گذشته) زنان گرده بذره نخود، عدس، جو، بزرگ(bəzərək) یا گندم در کیسه های کوچک ریخته با ریسمان در چاه آویزان می کردند و در آب گرم چاه در زمستان نرم شده بعد برای نوروز سبزی سبز می کردند. در همین روزهای اسفند زنان یک نوع گِل سفید از ده کنده و با آب مخلوط، نوعی رنگ سفید درست کرده ، دیوار خانه را با جارو ( نوعی علف در دامنه وَسی داغی (کوه وسی) می روید، بجای بورس به کار برده خانه را سفید کاری می کردند. در دیوار خانه با گِل سرخ که از زیر کود کنده بودند درخت نوروز نقاشی می کردند. البته این رسم از هزاران سال پیش مرسوم بوده. زنان همچنین 5 یا 6 کیلو جو یا گندم در کیسه در چاه نرم کرده به همان ترتیب یاد شده تقریباً سبز کرده، میکوبیدن تا بصورت خمیر در می آمد. حلوای سیاه (قره حلوا) یا سمنو (سمنی) می پختند. حلوا پختن آسان بود ولی سمنی طولانی بود و در حیاط می پختند. موقعی که سمنی نزدیک به پختن بود تمام بچهها را از دور و بر سمنی دور می کردند. سمنی لقمه های (بنام اوخلاما یا تیر) به اطراف پرتاب می کرد و بسیار داغ و خطر ناک بود.
حالا! احمد بیک
احمد در گرده متولد شده، در نوجوانی در مکتب خانه نمین که خان های نمین دایر کرده بودند مدت 3 سال تحصیل کرد. احمد مثل آنهاییکه از اطراف به مکتب خانه می رفتند. هر روز با اسب به مکتب خانه می رفت. هر شاگرد کلیم یا جاجم کوچک به مکتب خانه برده و در روی آن می نشستند. همچنین شاگردان به نوبت زغال برای گرم کردن به مکتب خانه می بردند. احمد عشق به کتاب و علم داشت، برای کسب علم به هندوستان رفت. در آن زمان زرتشت های هندوستان برای زیارت کوه سبلان ( گویا زردشت پیغمبر اوستا را در کوه سبلان نوشته است ) و ارومیه که بزرگترین مرکز زردشتان بود می رفتند. ما میدانیم که شاهان ساسانی بعد از تاجگذاری به ارومیه میرفتند. گویا بهرام گور که در قلعه گوور یا گور در نمین تاج گذار کرد از گرده به سبلان و ارومیه رفت ( متاسفانه در هیچ کتابی درک نشده و من هنوز در تفتیش هستم.
یحیی بیک که برای فروش گندم و سایر محصول و گاو و گوسفند به اردبیل می رفت در کاروانسرای اردبیل با هندیهای زردشت آشنا می شود. بنا به توصیه آنها و احمد با آنها به هندوستان برای کسب دانش میرود. در لاهور در مدرسه مدت 4 سال علم و دانش یاد می گیرد. احمد تبدیل به یک آدم مصّوف، مرموز و سری و دست انداز می شود. گویا دانه های نخود و جو را به دیوار پرت کرده، نخود وجو از دیوار بالا رفته بدون اینکه بیفتند پایین می آمدند. می گفتند احمد در اردبیل استکان چای را بدون اینکه دست بزند از جلوی مردم به پیش خودش حرکت می داد. می گویند در اردبیل قبان دار احمد را کلک زده ، پول احمد را کم داد. احمد اعتراض کرد. مرد قپان دار گفت احمد دروغ می گوید . احمد یک مشت از نخود، عدس، گندم بر داشته قاطی کرده، در هوا پرتاب کرد. هر کدام از حبوبات، گندم و جو به کیسه خودشان افتادند. قپان دار ترسیده عذر خواسته پول احمد را پس داد. (به نظر من غیر منطقی است صحت ندارد.) احمد بیک خیلی کتاب ها از هندوستان با خود آورد. در آن زمان تمام ادارات ، مدارس هندوستان به زبان فارسی بودند. انگلیس ها زبان اانگلیسی را جایگزین فارسی کردند. حتی گلستان سعدی را که در مکتب درس می دادند به زبان انگلیس ترجمه کردند.
احمد زبان انگلیسی نه توانست یاد به گیرد. به این خاطر تصمیم گرفت به ایران برگردد. من 3 تا از احمد کتاب دارم. کتاب گلستان سعدی، سند باد بهری و کتاب سوگواری قمری به زبان آذری و از همان کتاب من، پدرم، شیخ زینی قاسمی و شیخ خدیر رنجبر مکالمات عاشورا را با دست خود من نوشتم. شاید هم الان در مسجد ده هست.
کتاب مرموزی هم که مال احمد بیک است در دست شیخ بشیر قاسمی (ملا بشیر) در ده است. وبا این کتاب دهان گرگ ها را می بندد تا گوسفندان را نخورند. بشیر با این کتاب خیلی کارهای خوبی برای مردم می کند. البته این کتاب را به عنوان قرض از برادرم ادریس (آقاداداش) گرفته بود.
احمد بیک متدین بود. اولین بار سوگواری سید شهدا را در روز عاشورا دید. در کجا؟ نه در نمین یا اردبیل! بنا بقول احمد در لاهور در هندوستان. مردم شیعه روز عاشورا رویداد نبرد کربلا را شبیح به راه می انداختند.، جوان ها با زنجیر و چوب خودشان را برای عزاداری می زنند. حتی هندیهای غیر شیعه در سوگواری شرکت می کردند. احمد میگفت در روز آشورا مردم خانه ها را با پارچه سیاه می پوشاندند، درب های خانه شان را باز گذاشته و در سفره غذا و شربت گذاشته بودند که از عزاداران پذیرائی کنند. ثروتمندان شیعه ناهار و شام احسان می دادند. احمد در لاهور جمعه ها به مسجد شیعه ها می رفت و در آنجا با شیخ عبدالرزاق الموقیرم که آیت اله لاهور بود آشنا شد. بنا به گفته عبدالرزاق بعد از واقعه کربلا رقیّه بنت علی علیهالسلام دختر اُم ال بنین خواهر حضرت ابوالفضل همسر مسلم ابن عقیل به هندوستان آمد (مسلم ابن عقیل یکی از شهدای کربلا است) و مزار رقیّه در لاهور است. و آیت اله، احمد را به زیارت رقیّه برد. بقول احمد در لاهور رقیّه مشهور به بی بی پاک دامن بوده و محل زیارتگاه شیعیان بود.
آمدن بی بی پاک دامن به هندوستان:
بی بی پاک دامن نقل کرده :
ابن زیاد پس از شهادت شهیدان کربلا زینب و همراهانش را به سوریه برد. و در دمشق زندانی کرد. مردم از قتل حسین و همراهان حسین آگاه شدند. برای این که مردم قیام نکنند، یزید از ترس امام زین العابدین را ملاقات کرده و پرسید چی کار برایتان بکنم. امام گفتند از زینب مصلحت کنم. زینب در خواست یک خانه برای عزاداری از یزید خواست و آزادی اسیران که هر جا دلشان خواست بروند. سوگواری عاشورا از آن تاریخ شروع شد و رقیّه به هندوستان آمد ( من صحت این موضوع را به علما رجوع می کنم.)
احمد با دیدن شبیه عاشورا در لاهور بعد از مراجعت به گرده، درگرده شبیه صحنه شهادت امام حسین را شروع کرد که از دهات مجاور به گرده می آمدند. چون مردم گرده بی سواد بودند از سلوط عده ای شرکت می کردند. می گویند احمد آن نشان که در سر علم در گرده است از هندوستان آورده. پس به این نظر می رسیم که احمد بیک اولین کسی است که رویداد عاشورا را در گرده رواج داد. در باره عاشورا در گرده 2 داستان بود.
1-احمد پس از فروش غله، پرداخت مالیات، پایان عروسی ها در پاییز به شکارگاه محمد خان ترکمن پدر گلای خان ترکمن که دوست خانواده بودند می رفت. شکار گاه ترکمن در جوار کوه البرز بود. احمد با محمد خان برای شکار گوزن، آهو، پلنگ وشیر می رفت. در نوروز به گرده بر می گشت. احمد 2 تا پوست شیر به ده آورد. گویا خودش شکار کرده بود. یکی از پوست ها در نمین و دیگری در گرده در روز عاشورا بکار می بردند. مردی شل (چلاق) از سلوط که هیکل بسیار بزرگ داشت هر سال پوست شیر را می پوشید.
در یکی از روزهای عاشورا که امام حسین تنها در میدان بود و قرار بود که شیر به کمک بیاید. یک نفر رفت شیر را صدا بکند. شیر که با عجله نعره کشان به طرف مسجد می آمد، سگ های ده حمله کرده و شیر در جلوی تربه جایی که در حال کندن بود افتاد. مرد بیچاره که از یک پا چلاق بود پای سالم اش را هم شکست. از آن زمان سلوطی ها دیگر به گرده نیامدند و شبیح را دیگر ادامه ندادند.
2- مردی در گرده بسیار مومن و دیندار بود در یکی از عاشورها رول (مثل) حرّ دلاور را به عهده داشت و با دشمنان امام می جنگید، احساساتی شده، با شمشیر چوبی دشمنان را کتک می زد. وقتی که قشون شمر فهمیدند که این مرد جداً آنها را صدمه خواهد کرد، بطرف باغها فرار کردند و آن مرد آن قدر دنبال کرد تا خودش افتاده بیهوش شد.
عروسی احمد:
موقعی احمد از هندوستان بر می گشت، بدن اطلاع او یحیی بیک در باغ که الان باغ حیدر اسرافیلی است چادر زده، برای احمد عروسی به پا کرده بود. احمد را در رودخانه با ساز و آواز رقص کنان پیشواز کردند. در همان لحظه عروس احمد که از پیله چای بود وارد ده شد. احمد و عروس باهم به چادر وارد شدند. احمد از جریان با خبر شده و عروسی را قبول نکرد. عروس نگون بخت به پیله چای بر گشت. چادر بر داشته شد، گاو ها که یکی برای عروس دیگری برای داماد قصابی کرده بودند بین مردم تقسیم شد. یحیی بیک و احمد سالها باهم حرف نزدند. در آن زمان در ده پسران در سن 14 سالگی ازدواج می کردند. احمد 30 ساله و هنوز مجرد بود. با رسوم ده احمد پیر مرد بود.
من در بین کاغذ پاره های احمد چند تا نامه های عاشقانه پیدا کردم. مثل اینکه دل احمد را یک دختر هندی ربوده بود. چی اتفاق افتاده اسرار را احمد با خود به قبر برد. ما هرگز پیدا نه خواهیم کرد.
قصه دیگری از احمد
احمد در اردبیل با پول یک دختر خرید:
آدم ربایان داغستانی دختران مسیحی روسی، ارمنی و سگزی را ربوده، در اردبیل در کاروانسرای می فروختند. یکروز احمد دختر زیبای روسی بنام یلین یا یالین دید و عاشق دختر ربوده شده در آمد. به هر قیمتی از داغستانی ها خرید. نه احمد و نه دختر بی چاره زبان همدیگر را نمی دانستند. با کمک داغستانی ها زن تازه احمد مسلمان شد. این جریان خود مرا بیاد ازدواج خودم انداخت که همسر من فارسی بلد نبود. اگر در آن زمان محضری در اردبیل بود، قدر دلم می خواهد اطلاع داشته باشم. ( آیا از نظر دینی و شرعی ای حرکات احمد صواب یا گناه است؟) تنها آن دختر بیچاره می دانست. وقتی احمد به گرده رسید، یحیی ازدواج و دختر را قبول نکرد. احمد در مزرعه ای یک کلبه کوچک بنا کرد و شروع به کاشتن باغ کرد. آن باغ بعد از مرگ یحیی به مشهدی جعفر فروخته شد. بعد ها به نام احمد باغی مشهور بود. خانه های که یحیی شروع به ساختن کرده بود احمد ساکن شد. همان خانه بود که حاجی هزار خان صاحب شد. اسم یلین تبدیل به گلین شد. گلین اولین نوه پسر به یحیی هدیه داد و یحیی به کلبه احمد رفته از اعمال خود عذر خواسته، بچه را رو بوسی کرد و اسمش را بدل گذاشت.
بعد از چند ماه گلین در اثر مریضی فوت کرد. احمد خود را در خانه بسته، چند روزی برون نیامد. روزی که احمد از خانه بیرون آمد، بقول مردم گرده موهای سیاه احمد بکلی سفید شده بود. پس از 2 سال سکینه در پله چای هنوز هم شوهر نکرده بود. احمد رفت به پله چای و سکینه را به گرده آورد و ازدواج کرد.
