پیرامون مطالب ارسالی قبلی آقای پرویز اسرافیلی گرده

 همشهریها عزیز :
پرویز اسرافیلی گرده

 

آقای از من پرسش فرموده ، که  بالا کشی که در باره مسجد گرده یاد شده از کدام  طا یفه بود؟
 
خدمت
شما عرض کنم، این لیست که من دارم، از کاغذ پاره ها، از مدارک های مالیات
یحیی بیک، احمد بیک که خیلی از مدارک ها در طول سالهای دراز که  خیلی از آنها  از ۲۵۰ سال پیش  نوشته شده بودند  و اکثر آنها در اثر مرور زمان پوسیده، موش و یا حشره  خورده
بود. ۴۶ سال پیش با پدرم با زحمات و مکافات با کمک مادر بزرگ من و از
گفتار مادر بزرگ پدرم جمع و جور کردیم. تا آن جائیکه ما سعی کردیم بدون
اشتباه نوشتیم. امکان است، باز هم اسم یکی ، دو نفر اشتباه  باشد.
راجع به بالا کشی؛ این اسم  ۳ بار در لیست نمایان  است: ۲ بار در زمان یحیی بیک و یک  بار در زمان احمد بیک. ( بالا کشی اوّل  پدر آتاش اوّل و آقا کشی –  و بالا کشی دوم فرزند آتاش اوّل- آتاش ۲  فرزند بالا کشی ۲ . معلوم است آتاش اول بود ک در آسیاب قرمز گوزه لر آسیابان ده بود.
بالاکشی اول با یحیی بیک از شروان آمد و دین سنی داشت. سنی ها همه شان به جّید
و به عنبران، امین جان رفتند ( این جریان را من از مرحوم قد بولی امین جان
شنیدم  بعداً می نویسم.) چندی از سنی ها در نمین از یحیی جدا شده و به طرف اردبیل رفتند. این طایفه بالا کشی  برای احمد بیکلی بسیار عزیز بود. داستانی از بالاکشی  ۲ دارم، که در زمان بدل بیک گرده را از شرّ سارم السلطنه حاکم نمین نجات داد. به نظر من بالا کشی مورد بحث همان بالاکشی
اول است که به شروان رفت. دلیل این است که از شروان آمده بود و به شهر آشنای داشت.
پرسش دوم؛ خانه اولیه یحیی در ده در کجا بود؟.
من به درستی  اطلاع ندارم. به نظر من در نزدیک شور بلاغ در پشت خانه سلیمان احمدی باشد. بهتر است از آقای عابدین عزیزی که تحقیقات کرده  عکس خانه یحیی در کتاب ایشان است. در باره خانه بعدی!  یحیی در این فکر بود خانه ای در جای بلندی بسازد تا دهات اُرونج، نووشنق و آغ داغ و امین جان را به بیند.  این خانه مورد بحث  که یحیی  بیک میساخت قبل از اینکه تمام شود
یحیی فوت کرد و خانه را هر گز نه دید ..  خانه حاجی هزار خان بود متاّسفانه  ویران شده است. 
تشّکر از آقای عزیزی:

آقای عابدین عزیزی مورخ گرده، کتاب بسیار عالی در باره گرده نوشته من به ایشان تبریک و تعظیم می کنم که گذشته زادگاه ما را زنده  کرده اند. باید از آقای عزیزی فرزند ارزشمند ده مان است  قدر دانی به کنیم و کتاب ایشان را مثل گنجینه بزای آیندگان نگهداری کنیم. تمام نوشته های ایشان با اطلاعات من موافقت میکند. 

و اما موضوع نظریه در باره من و آقای حمید مودب در فرانسه

من
از هر گونه نظریه مثبت و یا منفی خیلی تشکّر می کنم. اعتقاد دارم اتفاق را
با انتقاد زنده نگهداشت. نگاهی به گذشته اجتماع ما و در خانواده ها، اگر
انتقاد می  کردیم تو سری میخوردیم.
ولی دنیا عوض شده است نظریه و انتقاد لازم است. اما با انتقاد بدون اطلاع
در باره چیزی و کسی سزاوار و خوش آینده نیست.

در باره آقای حمید مودب من به چنین کسانی افتخار می کنم. با اجازه حمید ۳ مرحله از زندگی ایشان برای شما عرض کنم.

مرحله اول: یادم هست حمید بچه یتیم بود با شلوار پاره پا برهنه با مادر مرحوم به خانه ما می آمد.

مرحله دوم، اولین باری که سالهای پیش حمید را در فرانسه ملاقات کردم، روزها به دانشگاه میرفت در رشته   این فور ماسیون و تکنولوژی تحصیل میکرد.  و شبها در رستوران در پاریس گار سون بود. مخارج تحصیل، کرایه منزل با دسترنج خو در می آورد . در ۲۴ ساعت فقط ۵ سا عت  استراحت و خواب میکرد. من برایشان  دل داری داده و تشویق کردم. گفتم من هم مثل ایشان با زحمت تحصیل کرده و الان زندگی خوبی دارم.

مرحله سوم که ۲ سال پیش رفتم به دیدن حمید در یکی از مهمترین شرکت فرانسه رئیس یک قسمت شرکت است و ۴۳ نفر  مهندسین و تکنسین های  اروپائی ، آمریکائی در زیر دست حمید کار میکنند. موقع ناهار بود به شوخی گفتم  (گردلی! من گرسنه ام چاروق و جام تی تان  (کیسه )  را بردار بریم ناهار، حمید در تلفن با کسی صحبت کرد. برای ما ناهار
آوردند. من برای کسانی مثل حمید مباهات  می کنم. همان اروپائیان که در ایران حق توحّش می گرفتند  حا لا در زیر دست  کسانی مثل حمید کار می کنند.


اولا از کسانی که با زحمات شایسته زادگاه ما را به دنیا معرفی کرده اند  و کسانی مثل من در جاهای دور افتاده دنیا  که هزاران فرسخ فاصله دارد و با فشار دادن یک کلید از اوضاع گرده اطلاع کسب می کنیم قابل ستایش است.
از لطف ایشان  قدر دانی میکنم. در قبال این خدمت پر ثمر کسانی هم هستند که تنها استعدادشان را به جز اعمال منفی و ایراد گیری از دیگران بروز نمی دهند.
هر گز فراموش نکنید! پدران خیلی از ما،  در همان گرده در زمان د یکتا توری رژیم پهلوی فرصت خواندن و نوشتن را نداشتند و در ظلمت بی سوادی برای معاش در تلاش بودند، و در همان زمان چپاوران وابسته به دربار پهلوی در خارج  با شال گردنی بلند  با ماشین آخرین مدل در اروپا و آمریکا خوش گذرانی می کردند.
از کجا میدانم ؟ آنها را شاهد بودم. در همان موقع کسانی مثل من که هر شب ۱۰ ساعت، ۷ روز در هفته کار کرده و روزها خسته و کوفته  به دانشگاه می رفتم.  سالها با دسترنج خودم تحصیل کردم. کسانی مثل من آقای حمید مودب در فرانسه، نه تنها موجب نا مهربانی هستیم بلکه مورد تشویق هستیم.

اگر به دانید هزینه دانشگاه در انگلیس چقدر است سرتان سوت می کشد. امسال شهریه  برای یک سال
۱۲۰۰۰ پوند (با پول ایران  شاید   تومان ۱۸,۰۰۰,۰۰۰ و هزینه زیست یک دانشجو ۶۰۰۰ پوند (۹,۰۰۰,۰۰۰  است. شما باید به کشور اسلامی  مباهات کنید که به آن ارزانی  تحصیل می کنید.
۱۰۰ هزار از هموطنان ما حتی از گرده  شانس آوردند در سایه انقلاب با شکوه اسلامی به رایگان تحصیلات عالی دارند، از چگونگی تحصیل در اروپا  بی اطلاع هستند.

از همشهریها  عزیز که در باره من سخنان مهربان و دلجو نوشته اند. تشکر می کنم. و آنها یکه به خاطر کوچکترین  اطلاعی از زندگی من داشته باشند،  در باره من بی انصافی، کورانه  قضاوت کرده مرا محکوم به انتقاد کردهاند.  از آنها هم  ممنون .
اگر چه خود ستای و خود نمای در وجود من یست ، بالاجبار از زندگی خودم می نویسم.
در نمین معلمی داشتم به نام  آقای فتح الاه خان سرهنگ پور. اگر زنده هستند خدا عمر ایشان را طولانی کند. اگر فوت کرده روحش شاد باشد. هر گز کسی معلم خوبی را فراموش نمی کند. آقای سرهنگ پور ۳ تا نصیحت به من آموخت، نصایح  با ارزش آن بزرگوار گوش آویز و الگوی زندگی من است؛
درس اول – اولین روزی که به  دبیرستان پا گذاشتم. مشهدی برات خادم مدرسه ما را جمع کرد و با صف پشت سر هم به  کلاس اول متوسّطه ( کلاس ۷) وارد شدیم. در کلاس سر و صدای  شروع بچه ها   شد. آقای سرهنگ پور وارد کلاس شدند. ما بر پا ایستادیم. یک دانش آموز به نام یعقوب خوش لسان که پدرش استوار ژاندارم بود، ۲ روز قبل فوت کرده بود. آقای سرهنگ پور یعقوب را جلوی تخته سیاه دعوت کرده و با شفقت و دلسوزی از طرف آموزگاران و شاگردان به یعقوب تسلیت گفت. بعد به یعقوب گفته و به ایشان قول داد که با کمک معلمان و بدون نگرانی به تحصیلات ادامه بدهد ( یعقوب در جلوی تخته سیاه ماند ).
آقای سرهنگ پور به همه ما گفت  دستهای مان را باز کرده  سر پا  بمانیم . به همه ما ۲ چوب برای تنبیه به دستمان زد.
ما گریه کردیم. از ما دلیل چوب خوردن  را پرسید. ما ندانستیم برای چی تنبیه شدیم.آقای سرهنگ پور گفتند:

( من میدانم هر کدام  شما پرنده کدام لانه هستید!. همه تان را می شناسم و دوست دارم  . در قدیم اولین درس در مکتب خانه همیشه تنبه بود شاگردان معنی ستم را بدانند . دیدم ۲ تا از شما به  سگی  در راه مدرسه سنگ پرتاب میکردید و این در باره سگ ظلم است. و من به شما ظلم کردم تا مزه ظلم را چشیده هر گز ظلم نکنید،  ( فرق ندارد، مظلوم چی انسان باشد  چی حیوان).

درس دوم: هر گز در باره کسی بد زبانی نکنید،  اگر حرف خوبی ندارید بهتر است حرف نزنید
( بهایم خموش اند  گویا بشر   زبان بسته بهتر ز گویا  به شّر) .
انگلیسیها  مثلی دارند ( شخص فهمیده وقتی ک حرف می زند مطلب مهمی دارد می میگوید  ولی  احمقی  چرند میگوید مطلبی ندارد).
درس سوم : اشاره به یک درخت سیب  در حیاط مجاور دبیرستان کرده؛ گفت : آن درخت پر از سیب بود و شاخه  ها یش خم شده نزدیک بود به زمین به خورد. حالا که چند سیب بیشر ندارد شاخه ها یش  به طرف  آسمان میرود. شما هم هر اندازه علم و دانش یاد گرفتید همان اندازه از غرور کم کنید.


آقائی پرسیدند  چه کار برای خودم کرده ام؟
حالا معرفی خودم : اگر کسی ار همسرم به پرسد که شوهرت چی شغلی دارد؟ بید رنگ می گوید شوهرم برای همیشه محصّل است و کرم یاد گرفتن علم دارد.
آقائی  که پرسید چی کار برای خودم یا برای گرده کرده ام به شرح زیر است.
هر ۲ مدارک را در یک فتو کپی به ایشان فرستادم.
سابقه تحصیلی من

۴ لیسانس و ۲ فوق لیسانس

۱- از ۵ تا ۷ سالگی در جوار استاد شیخ گلوردی قرآن یاد گرفتم
۲- تصدیق ششم ابتدائی از مدرسه مطلع نمین
۳ – گواهی نامه ۱۱ طبیعی از دبیرستان فردوسی نمین
۴ –گواهی  ۱۱ریاضی از دبیرستان امیر کبیر تهران (رشته را عوض کردم)
۵- با گواهینامه ۱۱ که نیروی دریائی برای اعزام به خارج برای دوره مهندسی برق یا موتور استخدام  میکردند. قرار بود در ایران لیسانس شناخته به شود.  ۲ سال تحصیل در دانشکده دریائی  کالینقوود و یک سال در دانشگاه پلی موث در انگلستان به اخذ گواهی نامه مهندسی الکترومیکانیک  (دروغ گفتند،  لیسانس شناخته نشد) .
در پلی موث بود با همسرم که متولد  آلمان است دانشجوی  زبان انگلیسی بود آشنا شده و در کنسولگری ایران ازدواج کردیم.
۶- دریافت دیپلم طبیعی از دبیرستان اهواز ( شبانه) از آبادان پس از خدمت  به اهواز با اتو بوس
۷- دیپلم ریا ضی  از دبیرستان پهلوی سابق آبادان
۸-  از دانشگاه پورتسموث انگلیس لیسانس برق و  الکترونیک
۹-  از دانشگاه پورتسموث فوق لیسانس  آموزش و پرورش
۱۰- از دانشگاه آزاد وینچستر لیسانس علوم ( فیزیک و شیمی )
۱۱- از دانشگاه آزاد لیسانس تولید نیروی برق  و شبکه برق

۱۲- از دانشگاه پورتسموث لیسانس و فوق لیسانس ریاضیات  که در همان دانشگاه تدریس میکردم و الان هم بعضی موقعی که لازم است در کالج نزدیک شهر ما  تدریس می کنم و مدارک ریاضیات در دیوار نصب شده ( قانون کالج است ) فوتو کپی  برای  شما می فرستم.
دریافت دیپلم در زبان های ایتالیای، آلمانی، ترکی ترکیه ( که با زبان ما فرق دارد) این زبانها برای تحقیق و  نوشتن کتاب  در باره ویلکیج ضروری بود  و زبان انگلیسی که  مثل زبان مادری است.
سابقه شغل
۱-  ۶ سال خدمت در نیرو، استعفا داده و دوباره در قسمت  خرید قطعات ید کی برای کشتی ها استخدام شدم
۲-  ۴ سال در شرکت جنرال موتور در انگلیس
۳-  ۲۲ سال در شرکت جنوب برق انگلیس
۴- ۱۲ سال تدریس ریاضیات  در دانشگاه پورتسموث و کالج ایستلی در انگلیس
حالا که باز نشسته و یک کتاب ریاضیات در حال نوشتن و کتاب ویلکیج در حال ترجمه به فارسی . ضمناً یک کتاب ریا ضیات  برای آن هائی که دیپلم ندارند می خواهند به دانشگاه بروند نوشته ام در حال حاضر در کالج ها استفاده می شود.
همچنین عضو مهندسین بین الملل هستم، در تمام دنیا می توانم کار کنم.

آنهائی که مرا نمی شناسند، البته بعد از مهاجرت من به انگلستان  متولد شده اند.


«(کارهائی که من برای گرده کرده ام)»:
زمانی ک در نمین دانش آموز بودم تمام دانش آموزان گرده پس از اتمام کلاس ۹ ( سوم متوسطه) دبیرستان را ترک کرده، اشتغال حرفه های مختلف شدند. من کلاس ۱۰ و ۱۱ را در نمین ادامه دادم.
مردم گرده آنها که سالّخورده هستند. حتماً بیاد دارند. مردم گرده هیچگونه دسترسی به نامه رسان یا اداره پست نداشتند. من یک صندوق پستی در مدرسه نصب کرده بودم و از اهالی گرده آنهائیکه در شهرستانها یا در تهران مشغول کار بودند ویا  آنهائیکه به خدمت سربازی پسوه در (کردستان) یا در سایر جاهای  ایران در خدمت سربازی بودند، آن کی بود از طرف خانواده ایشان و به خصوص از همسر و  از نامزد شان به آنان نامی می نوشته.و در نمین پست می کرد. آن من بودم. آن کی بود تمام مکاتبات و شکایتهایی مردم را در کافه شیر محمّد می نوشت؟ آن من بودم.  چقدر لذت بخش بود که در نامه به سرباز دور افتاده و نگران از خانه و خانواده خبر تولد پسر یا دخترش را می داد، آن من بودم. آن کی بود در سرمای سوزان زمستان که آب در چشمش یخ میزد و از آب یخ زده رود خانه گرده کفش جوراب در آورده و از آب یخ بندان رود خانه  عبور  کرده و موقع بر گشت از مدرسه برای بچه های بیمار گرده  دارو های چشم ، گوش و سرفه  و برای بزرگ سالان داروی لازمه را می آورد. آن کی بود در روزهای که کم بود شکر، چای و چیز های ضروری حتی برای دکّانها از نمین می آورد. زمانی که پدران، شوهران و برادران پس از ریزش باران مشغول کشاورزی بودن و یا در ایام  دروگری  بچه های بیمار ده را با دوچرخه به دکتر در نمین می برد. آن کی بود بلیط بخت آز مائی فروش های گرده را در ستاد نیروی دریائی غذای مفتی داده و به پرسنل ستاد بلیت  هایشانرا می فروخت. اگر باور نداری از ایوب  و  نقی به پرس.  و خیلی چیز ها که فرا موش  کرده ام. آن کی بود در غربت دانشجو های ایران و حتی آذربایجان را در دانشگاه ها راه نمائی میکرد. آن من بودم. آن کی از من انتقاد کرده . دلم میخواهد به همشهریها عزیز بگویم،  شما  برای گرده و مردم گرده چی خو بی کرده اید؟  لطفاً به نویسبد  تا من از شما تشکر کنم.      

. افسوس چطور فراموش کرده داند!

پرویز اسرافیلی گردهپرویز اسرافیلی گرده

 

حالا که مرا شناختید مایل هستم ۲ تا داستان به نویسم:
۱- روزی، جعبه  بار بند  دوچرخه برای خانواده مجیدی در نمین از طرف آقای کلی پدر صاحب علی  یک کیلو کره و یک بسته نان می بردم، نزدیک جوب در بغل باغ حیدر اسرافیلی  مادری گریه کنان با بچه در بغل به طرف من  می دوید. بچه در اثر گلو درد نزدیک بود خفه شود. بی درنگ کره و  نان را به زمین  انداخته، بچه را در جعبه  بار بر دوچرخه بسته،  با عجله به نمین شتافتم. در نمین دکتر وجود نداشت فقط پزشک یار آرتش بود. تا به پزشک یار رسیدم بچه از بی نفسی کبود شده بود. پزشک یار بچه را نجات داده و آنتی با بیوتیک داد. در آن موقع یک مرد  کر و لال که از نو- جوانی  در مطب آرتش کار می کرد تجربه بسیار داشت. خواندن و نوشتن را بلد بود. در روی کاغذ نوشت (۲ دقیقه دیر طفل می مرد) بچه نجات یافت ولی  گریه میکرد.  خانم پزشک یار شکر در پارچه به شکل پستانک  بسته به بچه داد. بچه آرام گرفت. من بچه را در جعبه بار بر بسته  به طرف ده بردم . همان بچه الان مادر ۲ فرزند است  یکی دختر  در رشت دانشجوی ریاضیات و دیگری پسر در رشت دانشجوی عمران و آبادی است. همان عمل نیک برای من یک عمر ارزش دارد.

۲- یک روز ماسی خاله پدرم  (ماه سلطان  همسر حاجی جلال مثمری ) در اثر چشم درد چشمهایش نیم بسته بود، از من خواست قطره چشم برایش به گیرم. در همان موقع خانمی در پائین ده  (مادر خسرو و قرداش خان، تلّی اسمش بود ) ، در خواست داروی سر درد علوی نمود. در آن روز من امتحان داشتم. حواسم جمع نبود. داروی سر درد تلّی را خریدم ولی داروی ماسی خاله فراموش شد. از رود خانه گذر می کردم، دیدم ماسی خاله در جلوی خانه استاد داداشی در انتطار من بود. ای داد به ماسی خاله چی جواب بدهم؟ با وجدانم در جنگ شدم. تا حال هر که شفارش  داده بود من عمل کرده بودم . اگر به نمین بر گردم دارو خانه حاجی ستار باز نخواهد شد. بدون عجله شیشه را از آب رود خانه پر کردم  و با خجالت به ایشان دادم. فردا داروی چشم درد گرفته به خانه ماسی خاله رفتم. عجبا ماسی خاله چشمانش خوب شده و دارد گاو میش را دوش می گیرد. ماسی خاله گفت تا حال داروی چشم درد با این خوبی نه دیده ام. داروی حقیقی را قبول نکرده و باورش نشد که آب رودخانه بود.

1 دیدگاه در “پیرامون مطالب ارسالی قبلی آقای پرویز اسرافیلی گرده

  1. سلام جناب اسرافیلی من فرزند غلامحسین استوان (جعفر) پسر اسرافیل خان و فاطمه عمه شما هستم خیلی دوست دارم با شما در ارتباط باشم ۰۰۹۸۹۲۱۳۹۶۵۳۵۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.