زندگینامه مرحوم شکرخان اسرافیلی گرده

مرحوم شکرخان اسرافیلی گرده

🔴گزیده ای از زندگینامه مرحوم شکرخان اسرافیلی گرده

نوشته : پرويز اسرافيلي با همكاري حمید مودب

بنا به درخواست جناب اقاي عبدالله عبدي

 

🔷 بیوگرافي مرحوم شكر خان فرزند یونس در سال ۱۲۹۶ در خانواده مرفع در گرده بدنیا آمد. پدرش را در کودکی از دست داد و عموی بزرگوارش آقا بیگ او را زیر بال خود گرفت.کودک با هوش و کنجکاو بود. مرحوم ملا آقارحیم به آقا بیگ پیشناد کرد که این کودک بسیار با هوش است باید او را به یاد گرفتن علم و دانش بفرستی. آقا بیگ میگفت که این تنها یادگارجوانترین برادر من است وبرای من آرامش روحی و تسکین قلب است، هرگز از دیده خود دور نخواهم کرد.
مرحوم استاد مطلعی نمین در تابستان ها به دهات رفته و مردم را تشویق میکرد که فرزندانشان را به مدرسه بفرستند. روزی مرحوم مطلعی برای فراخواندن اطفال به مدرسه در گرده بود، آقا بیگ او را برای صرف ناهار به خانه دعوت کرده واطمینان کسب کرد مثل فرزند خود از طفل مواظبت کند . در پاییز آن سال شکر خان در مکتب خانه مطلعی مشغول تحصیل شد. مکتب خانه فقط ۲ سال بود. بعد از ۲ سال بنا به همت مردم نمین سال سوم باز شد. شکرخان در نوروز آن سال بدلیلی ترک تحصیل کرد.


شکر خان به خواندن عربی و ترکی آشنایی کامل داشت و در طول عمر کتاب های زیادی خوانده بود. بین آن کتاب ها که از همه بیشتر دوست داشت ،کتاب مقایسه ادیان-، تاریخ جامع ادیان نوشته آقای جان ناس ترجمعه علی اصغر حکمت – و تاریخ ادیان و مذاهب در جهان نوشته ع مبلغی بودند. و از ادیان اسلام، مسیحی، کلیمی و زردشت اطلاع کافی داشت.
یکی از کار های نیکو کارانه او تشکیل شبیه خوانی روز عاشورا بود. مرحوم قبلا در مسجد مختارنامه را برای مردم میخواند و همه گردش جمع می شدند و گوش میکردند مردم برای دیدن شبیه خوانی به جاهای مختلف از جمله سلوط می رفتند که در یکی از سالها مردم سلوط جوانان گرده را از دیدن شبیه منع کرده بودند وهمین موضوعات باعث شد تا مرحوم اسرافیلی به فکر نوشتن شبیه خوانی بیافتد از کتاب قدیمی که از بدل بیگ مانده بود و با کمک شیخ زین العابدین قاسمی و حاجی خدرعلی رنجبر و پسرش پرویزکه با دستخط پرویز نوشته شده بود مکالمه شهدای کربلا را تنظیم و خودش هم کارگردان و هم نقش شمر را ایفا می کرد و پسرانش نیز در ایفای نقش های دیگربودند و بعد ازاتمام شبیه خوانان با همان لباس به همراه مردم گرده عازم روستای همجوار اورنج می شدند ودر انجا نیز برای مردم اورنج شبیه خوانی می کردند . که الان هم اقای کیکاوس پسر کوچک مرحوم شکرخان راه پدر را ادامه می دهد .دیگر از خدمات او باز سازی امامزاده گرده، اقدام به حمام گرده. تلاش برای احداث مدرسه برای پسران و دختران گرده. حتی زمینی در محل آغداش به این امر واگذار کرد و مرحوم آذر تاش از نمین آمد و زمین را بازدید و اندازه گیری کرد، متاسفانه رئیس فرهنگ اردبیل به بهانه وجود مدرسه در عنبران و نوشنق قبول نکرد. مرحوم در سال ۱۳۶۷ در زادگاه خود جان به جان آفرین تسلیم کرد. قبرش زیارتگاه طایفه احمد بیگلی است . روحشان شاد یادشان گرامی باد.
همسر اول مرحوم شکرخان ، مرحومه بالاخانم احمدی دختر علی که اولین کدخدای گرده بوده است واقا امین و مرحومه خانم خان ننه ، نتیجه این ازدواج بوده است .
همسر دوم مرحوم شکرخان مرحومه سریه سلطانی از روستای نوشنق بوده و ماحصل زندگی مشترک ایشان استاد و پژوهشگر اقای پرویز ، جمیله ،مرحوم چنگیز ، مرحوم بهروز ، فرشته و مرحوم اقا داداش که دو قلو بودند.
مرحومه سریه سلطانی از شوهر قبلی سه فرزند بنام های علی ، رحیم و گلی داشتند.
همسر سوم مرحوم شکرخان هم مرحومه بالاخانم علیزاده بودند که حاصل این ازدواج هم ۲ دختر به نامهای ژیلا و ویدا و یک پسر که اقای کیکاوس هستند.

🔷داستانی از مرحوم در کتاب تاریخ گرده

معادن وآب های درمانی گرده

اب معدنی که به نام یل سویی مشهور است در شمال غرب این روستا قرار دارد.مرحوم شکر خان اسرافیلی در مورداین اب معدنی چنین می گوید که در تابستان سال ۱۳۱۱ گرمای روز مرارنجاند و نتونستم از شدت گرما دوام بیاورم به ناچار اسب خود را زین نموده وراهی شوردره شدم وقتی به انجارسیدم دیدم جمعی از زنان وبانوان روستاهای همجوار مشغول اب تنی هستندو نخواستم مزاحمتی داشته باشم به ناچار به راه خود ادامه دادم چون قبلا شنیده بودم که دردامنه کوه نجف کندی برکه ای وجوددارد تصمیم گرفتم به انجا رفته وخودم راخنک کنم وقتی به انجا رسیدم پیرمردی رادیدم افزون بر هفتاد یا هشتاد سال سن داشت مشغول استحمام است از وی اجازه ورودی خواستم باگشاده رویی مراپذیرفت سرصحبت که باز شد پیر مرد از محسنات اب یل سویی برایم خاطره ای تعریف کردکه هرگز فراموش نکردم.چنین توضیح دادکه درقدیم الایام چوپانی ده رابر عهده داشتم تابستان بود گوسفندان را برای اب دادن به این برکه اورده بودم یک لحظه گوسفندان رم کردند.اول فکر کردم گرگی در اب افتاده وخود راخنک می کندولی بعد پی بردم که یک مار موجب رم کردن گوسفندان شده است در همین لحظه بود که شگفت زده شدم چون یک مار ،یک مار بیهوشی راکشان کشان وارد اب می کرد وبعدازچند دقیقه مار بیهوش و بیجان دراب جان گرفت وبیرون خزید من شوکه شده بودم از ان موقع به بعد هرسال تابستان برای اب درمانی پاها وعضلاتم به این برکه می ایم که التیام بخش کلیه دردهای مفاصل واستخوان می باشد.
در سال های ۱۳۳۱-۱۳۳۲ خشک سالی عجیبی در گرده رخ داد، رود خانه ، کهریز و شور بلاغ خشک شدند. مردم حیوانات را به نوشنق برای آب دادن می بردند. کار بجایی رسید که مرحوم حاجی بالا خان و حاجی تقی مجیدی در باغشان در داش آلتی چاه کندند. این امر نیک آب مایحتاج مردم را تامین میکرد. از رحمت اسمانی خبری نبود و در آن ، ۲ سال مردم به همدیگر و به تجار نمین بدهکار بودند و در مزارع همه غلات خشک شده بودن. شکر خان مردم را مسجد جمع کرده و گفت شنیده ام که در مغان در شاه آباد محصول بسیار فراوان امده و احتیاج به کمک دارند.فردای آن روز همه مردها داس و لباس برداشته با شکر خان به مغان رهسپار شدند. در یکی از دهات حاصلخیز مشغول درو کردن بودند. صاحب مزارع مالک ۲ دانگ روستا بود ، با مردم با خشونت رفتار میکرد. روزی همسر مالک متوجه میشود که همه در حال درو کردن هستند بجز شکر خان که داس های آن هارا تیز کرده و به کارهای دیگری جز درو کردن مشغول است ، در عین حال مردم به او بسیار احترام میگذارند. خانم آمده و به شکر خان گفت (دست هات را بهمن نشان بده) . بعد برگشت و گفت مثل اینکه این دست ها هرگز کار نکرده سبب چیست . یکی از گرده ای ها گفت (خانم این آقا مثل شوهر شما مالک و خان زاده است . هرگز داس به دست نگرفته است. شکر خان جریان خشکسالی را بیان کرده و به مالک شرح دادکه این مردم همگی کشاورزان معتبر هستند و ۲ سال است خشک سالی ما را بیچاره کرده است. از آن لحظه مالک با مردم بسیار مهربانی و با احترام رفتار کرد.غذای روزانه هم بسیار خوب شد . پس از پایان تا بستان همه سلامت و خوشحال به روستا بر گشته ، بدهکارها بدهی خود را داده و غلات و بذره برای پاییز خریدند.

🔷 به نقل از مهندس حمید مودب گرده

دردیدار امسال من حميد مودب با پرویز فرزند مرحوم در انگلستان ، ماجرای گذشته شکر خان را که سال ها ی دور اتفاق افتاده بود برایم نقل کرد . بنا به گفته پرویز كه با هم اين مطلب را نوشته و اصلاح شده
سال ها قبل از تاسیس جبهه ملی, دکتر مصدق وملی شدن نفت ، آقالار محمدیان برادر شکر خان پس از فارغ التحصل از اکادمی کمال الملک تهران در هنر های زیبا، نقاشی، خوش نویسی و مجسمه سازی، در دبیرستان امیر کبیر تهران به شغل مقدس دبیری اشتغال داشت . و در همان جا بود .به علت احساس وطن پرستی و دارای روحیات آزادگی و ضد استعماری و برای ملی شدن نفت به عضویت دبیران، روشنفکران دانشگاهی, آموزگاران و روحانیان که قرار دادنفت را خلاف قانون ملی و بر علیه نفع ملی میدانستند پیوست. همچنین بر علیه قدرت خاندان سلطنتی با همراهان بر تبلیغات ضد استعماری و ملی شدن نفت نوشته هایی برای آزادگی به دیوار های پایخت نصب میکردند . آقالار در سال ۱۳۲۴ از طرف نهضت جوانان در ملی شدن نفت بر علیه نخست وزیر وقت قوام السلطنه که بدستور روسیه تعدادی از توده ها را به کابینه راه داده و نفت شمال ایران را میخواست به شوروی واگذار کند در میدان بهارستان سخنرانی کرده بود، پدرم از فعالیت او هیچ اطلاعی نداشت.
هر سال در تابستان، مادر بزرگ از تهران به گرده آمده با خود ۶۰ کیلو لواش و کیسه های میوه خشک و پنیر و غیره می برد. در تابستان ۱۳۲۵ پدرم با یک گوسفند، مادر بزرگ را به تهران همراهی کرد. در تهران با آقالار در اولین صبح ورود به تهران در باغ صبحانه میخوردند طبق معمول آقالار تبلیغات برای آزادی نفت و ضد استعماری و ضد شاه آماده کرده بود. درهمان شب آقالار با یکی از مبارزان در ساعت ۳ صبح مشغول نصب نوشته ها در درب و دیوارها بودند. شاطری (نانوا) آنها را تا به خانه آقالار دنبال کرده و گزارش داده بود. فردای آن روز دوباره پدرم با آقالار در زیر درخت انگور صبحانه می خوردند، آقالار در پارچه بزرگ کتانی مشغول نوشتن تبلیغات برای تظاهرات بود ، پدرم در حال ساختن چهار چوب برای حمل آن پارچه بود. ماموران امنیت از دیوار حیاط به داخل پریده آنها را باز داشت کردند. مدت چندین ماه از آنها خبری نبود. شوهر خواهر پدرم افسر شهربانی و در دادگاه شیراز مشغول خدمت بود. به تهران مسافرت کرده و پس از جستجو، آقالار را که به ۲ سال زندان محکوم شده بود پیدا کرد. ولی از پدرم خبری نبود. ماه ها سپری شد بعد نامه ای از بندر عباس آمد که او به ۳ سال تبعید شده است در بندر عباس فرمانده ژاندارم یک سرهنگ بیسواد بوده و پدرم تمامی مکاتبات پایگاه را بعهده گرفته بود.آقالار بعد از یکسال بوسیله آقای درخشش وزیر فرهنگ وقت، آزاد و در دانشگاه تهران مشغول تدریس هنر های زیبا شد.
پدرم پس از۱۱ ماه بوسیله شوهر خواهرش به شیراز انتقال داده و در شیراز هم در دادستان شهر بکار منشی گری پرداخت.
من بچه بودم و هیچگونه اطلاع و احساس دلتنگی برای پدر نداشتم ولی چیز هایی در این باره در خاطرم است. آسیاب زرد واقع در بالای گوزه لر (ساری دیرمان) در دست پدرم بود و هر هفته ۳ روز مردم از گرده و دهات اطراف از جمال استفاده می کردند. روزی حیاط ما پر از مرد بود و سر و صدای زیادی براه انداخته بودند. مادرم با آنها در گفتگو بود. ناگهان دست من و خواهرم را که یکسال از من بزرگتر بود گرفته و بطرف آسیاب براه افتادیم. در جلوی آسیاب چند تا مرد بر روی گونی های گندم نشسته بودند و الاغ های آنها در اطراف استخر آسیاب مشغول چریدن بودند. مادرم درب آسیاب را باز کرد و مردم از آسیاب استفاده کردند و ما بچه ها در کنار استخر بازی کنان روز بسیار خوشی داشتیم. بخصوص جالبتر از آن، مردی تخم مرغ ها را شکسته و در آرد بسیار داغ که از بین سنگ های آسیاب بیرون می آمد انداخت و با خمیرخورد.
پدر مادرم کسی را از نوشنق بنام سولدوز مسئول آسیاب گذاشته بود. بعد کسی دیگر از گرده بنام عمره، مرد بسیار خوبی بود مسئول آسیاب شد. و به روشنی یادم هست روزی سنگ زیرین آسیاب را در آوردند و با چکش آن را میزدند . سالها بعد فهمیدم که سنگ صاف شده و آنرا نا هموار می کردند.
در اواخر شهریور ۱۳۲۸، در باغ ما هنوز سیب در بعضی درختان ما بود ، من با خواهرم با چوب آنها را میزدیم تا بیافتد. نا گهان مرحوم عباس احمدی به طرف ما بچه ها آمد و داد زد (بچه ها بیایید! پدرتان آمده!) من ۴ ساله و خواهرم جمیله ۵ ساله بود، جمیله به عباس داد زد ( ما پدر نداریم) . دیدم یک مرد چاق ،چهار شانه به طرف ما می آید. مادر دوید و او را بغل کرد. ما ۲ اطفال، او را عمو پنداشتیم نه پدر و تا آخرین روز زندگی اش پدرم را عمو می گفتیم وی برادران و خواهر بزرگتر پد را آقا می گفتند.۴ روز از آمدن پدر گذشته بود، در سحرگاه روز پنجم درشگه مرحوم هژی در جلوی حیاط ما ایستاده و پدر، مادر، برادران و خواهر بزرگم با هژی، رختخواب، فرش ها و بعضی وسایل به درشگه بار میکردند تمامی وسایل در درشگه در زیر بک پرده بزرگ بود. و ما بچه ها در روی آن نشسته بودیم. ناگهان تمامی فامیل احمد بیگلی یکی بعد از دیگری وارد و به درشگه حمله کردند. ما بچه ها را گریه کنان از درشگه پاین انداخته ، شروع به تخلیه درشگه کردند. من دیدم مرحوم کریمخان و مرحوم بیوک خان گریه کنان پدرم را به خانه بردند. بعداً ماجرا آشکار شد که پدرم از طرف شهربانی شیراز هم ردیف نایب سوم (ستوان سوم) در دادستان شیراز استخدام شده بود. بالاخره همبستگی طایفه قوی تر ازشغل و شیراز بوده و پدرم از رفتن به شیراز صرفنظر کرد. در اولین لحظه ورود فامیل ها ،پرده مخملی بزرگ که درشگه را پوشیده بود چند پاره شد. آن پرده عشق مادرم بود. زیرا مدت یکسال تمام در غیبت پدرم یک فرش ۱۲ متری بافته و با فروش فرش آن پرده را با ۴ تا رویه بالش از اردبیل خریده بود
هر زمان مهمان آمد با افتخار آن بالش ها را برای نشستن روی آن در می آورد. ما بچه ها مجاز نبودیم در روی آن بنشینیم.مادرم بار ها با تاًسف پرده را یاد میکرد در زیر لب زمزمه میکرد (ایکاش آن پرده را داشتم)…

🔷 به نقل از حاج سلیم عبدی گرده

مرحوم شکرخان بعد از مرحومین علی(پدر حاج فیروز) حاج امیر جعفری و حاج ماشاءالله قدسی به عنوان کدخدای روستای گرده توسط دولت وقت (بخشدار نمین) انتخاب شدند. مرحوم شکر خان کارهای بزرگی در روستا انجام داده اند و گره از کار بسیاری از مشکلات روستا و اهالی ان باز کرده اند وهنوز هم در بین بزرگان روستا خاطره و ذکر خیر مرحوم شکرخان شنیده می شود در خود نمین و منطقه نیز شخصیت این بزرگوار شناخته شده است و هر گاه با بزرگان و پیرمندان هر روستا تا پیله رود ،سخن میگویی ، از مرحوم شکرخان به عنوان انسانی دلسوز و باسواد وخیر یاد میکنند.
نمونه ای از دلسوزی و یاری مرحوم شکرخان نسبت به مردم منطقه را بشنوید.
در روستای همجوار ما اورنج سه نفر به نامهای حاج عباس مختاری و مرحوم التفات کریمی و مرحوم پرویز عسگری تراکتوری را شراکتی خریده بودند و برای مقبره حاج شیخ سنگ بار می کردند مقبره شیخ که در عنبران علیا واقع و زیارتگاه اهل سنت می باشد. وهر دانه سنگ هم یک تومان حساب میشده .در یکی از روزها موقع برگشت که جاده علاوه بر صعب العبوری شیب تندی نیز دارد ، کنترل تراکتور از دستشان خارج می شود ومنجر به مرگ دو جوان عنبرانی می شود که حاج عباس و مرحوم التفات توسط یکی از اهالی عنبران با موتور فرار میکنند و مرحوم پرویز که مجروح شده بوده نمی تواند فرار کندو فوت میکند که از علت مرگ ایشان به علت نقل قول های متفاوت صرف نظر میکنیم.حالا جنازه مرحوم پرویز در عنبران مانده و اهالی اورنج هم بخاطر ترس از اینکه دوباره نزاع و درگیری شروع بشه و خون خیلیها در این بین بیگناه ریخته بشه سکوت میکنند. مرحوم شکرخان تا از قضیه مطلع می شوند با درایت و شجاعت خود و با همراهی اهالی گرده عازم عنبران می شوند و جنازه مرحوم پرویز را تحویل می گیرند وبه اورنج برده و بعد از کفن ودفن به روستا برمیگردند.
پایان

3 دیدگاه در “زندگینامه مرحوم شکرخان اسرافیلی گرده

  1. درود و سپاس از اساتيد گرامي اسرافيلي، مودب و عبدي عزيز از بابت نقل و روايت بيوگرافي اين مرد بزرگ و تاثيرگذار روستاي گرده و منطقه، روانشان شاد و يادشان گرامي باد
    عالي بود، اديبانه با قلم توانا و نگارش زيبا
    سپاس از همه عزيزان

  2. باسلام خدمت تمامی بزرگواران .ضمن سپاس فراوان بخاطر مطالب ارزنده ی شما ،از ایزد منان برای تمامی عزیزان آرزوی توفیق روز افزون داریم.
    حسین اسرافیلی نوه ی مرحوم چنگیز اسرافیلی گرده.

  3. شکرخان دایی پدر من بوده من در کودکی دو سه بار موفق به زیارت ایشان شدم من از پدرم خیلی از دلاوریهای آن بزرگوار شنیده ام زنده باد یاد و خاطره ایشان روحشان شاد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.