بایگانی ماهیانه: بهمن ۱۳۹۰

گوزل تورکی شعر علی آقا واحید دن

aliaghavahid
 
او قارا زلف که هردم دولاشیر شانه لره                   گوستریر عشق کمندین دل دیوانه لره مهررخسارینی مندن کسیب اول ماه تمام                 دوشدو فرصت گینه بوندان بئله بیگانه لره

یوخسا ای گل بوقدر باده ناب ایچمزدیم                    شوق لعلین منی جلب ایلدی میخانه لره

قانا دولسون گوروم او باده گلگون سنسیز                بیرده گر رغبت ایدم ساغر و پیمانه لره

حسرت چشم خمارین لب لعلین هوسی                   گوستریر گوشه میخانه نی مستانه لره

جورون آزائت منه قورخوم بودی بیرآه چکیم               بیریاناراود دوشه باشدان باشا کاشانه

لره

 
واحد شاعر آزاده پرستم نه غمیم                             قالماسام رغبت اگر مسجده بتخانه لره
سئوگیلیم،عشق اولماسا...سئوگیلیم،عشق اولماسا،وارلیق بوتون افسانه دیر


عشقیــده ن محــروم اولان،انسـانلیغــا بیگــانه دیر
سئـوگی دیـر،یالنیــز محببتــدیر حیــاتین جـوهــری

بیر کونـول کی عشق ذوقین دویماسا،غمخــانه دیر
 

من اسیــر عشقییــم،اوز خـالقیمین،اوز یـوردومــــون

سئــومــه یـن اوز خالقینی،اوز یـوردونــو دیوانـه دیــر

قوی وطن داییم ایشیقلانسین،گوزه ل بیر شمع تک

کونلوم!اول شمعین ضییاسین سیر ائده ن پروانه دیر

نـازنیــن!رعنـــــا گـوزللــردیــر،بـاخیـرسـان هـر یـانــا

بس بو تورپــاق اینــدی بیر جنت دگیــل،آیـا نـه دیـر؟!

اولکـه میـزده گور نه لــر وار،باشقــا بیر عالـم ده ییک

هـر چیچک بیـر نـازنیــن!هر غنچـه بیــر جـانـانـه دیــر

“واحید” – م من،سئوگیلیم،منده ن خیانت گورمه سن

شاعیــره م،عشقیم ده اوز قلبیـم کیمی مـردانــه دیــر

شجاعت قانع گرده استاد بزرگ شطرنج ایران

شجاعت قانع گرده از اهالی روستای گرده که در ۱۶ سالگی شطرنج را شروع کرد و خیلی زود پله های موفقیت را طی کرد و وارد تیم ملی شطرنج ایران شد.

shojaatqanegerdeh

صفحه مربوط به آقای قانع در ویکیپدیای فارسی

http://fa.wikipedia.org/wiki/شجاعت_قانع

لیست بازیها و امتیازات آقای قانع در سایت شطرنج جهانی

http://www.chessgames.com/perl/chessplayer?pid=52581

مصاحبه زیر به نقل از سایت شطرنج ایران

http://www.iranchess.ir/ghane.html

لطفاً خودت را معرفی کن :

اسمم شجاعت قانع گرده است، در استان اردبيل در شمال ايران بدنيا آمده ام، متأسفانه شطرنج را خيلی دير در ۱۶ سالگی شروع کردم ولی خيلی سريع پيشرفت کردم وخيلی زود به تيم ملی شطرنج ايران راه پيدا کردم و در چهار المپياد جهانی بازی کردم و در مسابقات شهرهای آسيا در سال ۲۰۰۰ در لبنان در ميز خودم مدال طلای آسيا گرفتم و تا کنون مسابقات بين المللی فراوانی را فتح کرده ام از جمله مسابقات بين المللی بابل، لاهيجان، بوشهر و امسال استانبول، هر چند هنوز عنوان استاد بين المللی را کسب نکرده بودم.

در مورد شطرنج در ايران برای ما صحبت کن:

ما حدود ۱۰۰ کلوپ شطرنج در ايران داريم، ما يک ماهنامه شطرنج داريم که خيلی معروف است و سايت اينترنتی هم دارد که هردو توسط آقای مرتضوی که يکی از مربيان معروف شطرنج می باشد اداره می شود. همچنين يکی از بهترين مجلات شطرنج ايران ( کيهان ورزشی ) هر هفته توسط خبرنگار شطرنج آقای زارعی مطالب شطرنج جالبی مينويسد، همچنين ما ۲ سايت اختصاصی شطرنج داريم همچنين دو نفر که بهترين خبرنگاران ايران آقای اکبر آبادی و خانم آسمانی در فدراسيون شطرنج ما فعاليت ميکنند، شطرنج در کشور ما رشد خوبی دارد بطور مثال ما تا ۲ سال پيش هيچ استاد بزرگی نداشتيم حالا ۲ استاد بزرگ خيلی قوی داريم استاد بزرگ قائم مقامی و باقری و همچنين چندين استاد بين المللی بانوان و آقايان داريم، به سيکل پايانی مسابقات قهرمانی جهان خانم پريدر و قائم مقامی و محجوب راه يافته اند. سال ۲۰۰۳ سال درخشانی برای شطرنج ما بود ما مدالهای زيادی کسب کرديم چن رئيس فدراسيون جديد ما خيلی فعالتر از تقويم فدراسيون عمل کرده است از جمله بدست آوردن بيش از ده مدال در تورنمنت های آسيايی و جهانی از جمله مسابقات قهرمانی رده های سنی جهان در يونان و مسابقات قهرمانی منطقه آ غرب آسيا و کسب مدال های فراوان در مسابقات قهرمانی نوجوانان در مسابقات امارات متحده عربی.

مسابقات بين المللی استادان بزرگ در دوبلينکا چطور بود؟

اولش من شروع خوبی با مساوی با استاد بزرگ پوپچف داشتم، سپس ۴ برد خيلی خوب داشتم، چون در سه بازی در همان شروع بازی برتری گرفتم و با خوش شانسی در هيچ بازيی نباختم، و در دورهای آخر هم هر دو بازی را براحتی مساوی کردم هم تورنمنت رو بردم و هم نورم استاد بزرگی گرفتم.

پهلوان اژدر سلطانی

pahlavanajdarsoltani

اژدر سلطانی در سال ۱۲۹۸ (ه.ش) در روستای گرده از توابع شهرستان نمین چشم به جهان گشود.از همان دوران کودکی چهره و هیکل و حتی پنجه هایش نشان می داد که در آینده پهلوان بزرگی خواهد شد.عشق به مولا علی (ع) از همان جوانی در وجود این پهلوان موج می زد و همیشه می گفت: سعی می کنم حضرت امیرالمؤمنین علی (ع) این مریدی را از من قبول کند.برای همین هر وقت وارد میدان کشتی می شد دو بار نام مبارک علی (ع) را بر زبان جاری می ساخت.

پهلوان اژدر کشتی های فراوان در مناطق مختلف آذربایجان و ایران گرفت و در طول این پهلوانی ها هیچ وقت با ضعیف تر از خودش دست و پنجه نرم نکرد.تواضع و فروتنی این پهلوان بزرگ بیش از حد بود طوری که نقل می کنند: درِ ورودی خانه اش برخلاف هیکل پهلوانیش بسیار کوتاه و کوچک بود.هنگام ورود و خروج باید کاملاً خم می شد وقتی علت آن را جویا می شوند پهلوان در جواب میگوید: این در کوچک به خاطر آن است که وقتی وارد خانه و دوباره از خانه خارج می شوم غرورم را بشکند.آوازه و شهرت پهلوان اژدر سلطانی کل اردبیل و آذرباییجان و حتی خارج از آذرباییجان را فراگرفته بود برای همین هر وقت پهلوانی برای کشتی و نمایش پهلوانی به منطقه اردبیل می آمد به روستای گرده رفته و دوباره از پهلوان اژدر رخصت می طلبید.پهلوان زندگی ساده ای داشت و همیشه قانع و شاکر بود. مخارج خانواده اش را از طریق کشاورزی و چالواداریق۱ تأمین می کرد.

۱- جالواداریق شغل قدیمی است.فردی که به او چالوادار می گفتند،صاحب گله های شتر و اسب و قاطر بود که با آن اجناس و کالاهای تاجران را از نقطه ای به نقطهی دیگر حمل می کرد و در عوض کرایه بها میگرفت.

نقل می کنند: پهلوان در اواخر عمر با برکتش می گفت: افتخارم در این دنیا به این است که تا به حال لقمه ی حرامی از گلویم پایین نرفته و هیچ وقت به خاطر پول پهلوانی نکرده ام.این پهلوان پر آوازه بعد از هشتاد و سه سال عمر شرافتمندانه در سال ۱۳۸۲ ه.ش دارفانی را وداع گفت.

در کتاب ساوالان ایگیدلری (عیاران سبلان) به نقل از شادروان استاد فرح بخش ستودی نمین آمده است: پهلوان اژدر سلطانی نقل می کرد: با توجه به اینکه شغل من چالواداریق بود، همیشه در سیر و سفر بودم روزی در شهر آستارا به قهوه خانه ای رفتم صاحب قهوه خانه مرد قوی هیکل و تنومندی بود که سیبل هایش را تا بناگوش کشیده بود.وقتی مرا دید سراغم آمد و بدون اینکه چیزی بگوید دست در کمرم انداخت تا بلندم کند.هر چی سعی کرد نتوانست دستش را از کمرم باز کرد (کند) و گفت: پهلوان به کلبه محقر ما خوش آمده ای تا هر وقت که می خواهی می توانی مهمانم باشی قدمتان روی چشم.

از رفتار قهوه چی تعجب کرده بودم.علت رفتارش را پرسیدم؟ قهوه چی در جوابم گفت: پهلوان راستش را بخواهی چند سال است در دیار ما مرد گردن کلفتی ادعای پهلوانی می کند. وچون از نظر قوای جسمی بسیار نیرومند است کسی را یاری مقابله با او نیست.اهالی برای شکستن غرورش، از مناطق دیگر پهلوان دعوت کردند اما باز نتوانستند در مقابل گردن کلفتی او کاری از پیش ببرند. حال با دیدن قد و قامت تو حدس زدم پهلوانی نامدار هستی برای همین خواستم حدسم را به یقین تبدیل کنم.امیدوارم جسارت مرا به بزرگواری خودت ببخشی و خواست من و مردم این منطقه را به خاطر حرمت امیرالمؤمنین علی (ع) قبول کنی.

با اصرار زیاد قهوه چی و مردم آستارا قبول کردم با آن گردن کلفت وارد میدان شوم فردای همان روز به طرف میدان که خارج از شهر بود رفتیم.مرد گردن کلفت در میان انبوه جماعت خودنمایی می کرد.هیکل و قد و قامت بزرگی داشت به محض وارد شدنم به میدان نوچه ها و دست پروردهایش شروع به انداختن متلک کردند.

اعتنایی به آنها نکردم با توکل به خداوند بلند مرتبه چرخی در میدان زدم ناگهان صدای پیرمردی از میان جماعت بلند شد که می گفت: “قارا بالا سنه جانیم قوربان” مرد گردن کلفت بدون رخصت از مردم محکم با پنجه هایش کتف مرا گرفت تا با دادن فشار دستان مرا سست کند اما هر چه سعی کرد نتوانست.هر طوری شده دستانم را از پنجه های او رها کردم و پنجه ی دست راستم را با قدرت تمام در زیر دنده های قفسه ی سینه اش جا دادم طوری که شکستن دنده ی استخوان قفسه ی سینه اش را احساس کردم. بالای سرم بلند کرده، از میدان کشتی به بیرون پرتش کردم تا عبرتی برای نوچه هایش بشود. به دستور آن گردن کلفت نوچه ها با قمه و قداره به سویم حمله ور شدند.مردم با دیدن این صحنه قمه و قداره نوچه ها را گرفته و آنها را فراری دادند.بعد از کشتی مردم هدایای زیادی از گندم گرفته تا مرغ و ماهی برایم آوردند. سعی کردم آنها را قبول نکنم اما اصرار بیش از حد آنها باعث شد مقدار قابل توجهی از هدایا را با خود به روستا بیاورم. (به نقل از زنده یاد استاد فرح بخش ستوده نمین)

نقل می کنند: در روستا مرد بسیار قوی و تنومندی بود که ادعای پهلوانی می کرد و چندین بار از پهلوان اژدر دعوت کرده بود تا با او کشتی بگیرد.پهلوان اژدر چون می دانست از سر نادانی این ادعا را می کند برای همین حرف او را نادیده می گرفت تا بلکه متوجه کار نسنجیده ی خود بشود.اما آن مرد قوی هیکل از خر شیطان پایین نمی آمد و مدام در این طرف و آن طرف از پهلوانی و غلبه اش بر پهلوان اژدر سخن می راند. بالاخره پهلوان مجبور می شود آن مرد پرادعا را در میدان کشتی متوجه اشتباهش سازد.روز کشتی پهلوان مهلت را به او می دهد.آن مرد از فرصت استفاده و سر و گردن پهلوان اژدر را زیربغل می گیرد و با نهایت قدرت و شدت فشار می دهد تا بلکه پهلوان در اثر فشار، سر تسلیم فرود آورد.اما پهلوان برخلاف حدس آن مرد هر چه فشار پنجه هایش بیشتر می شد، بیشتر می خندید.آن (مرد) مرا با دیدن این صحنه، از ترس، گردن پهلوان را رها کرده، از میدان فرار می کند و دیگر هیچ وقت ادعای پهلوانی نمی کند. (به نقل از ریش سفیدان روستای گرده)

پهلوان به خاطر شغلش که قبلاً ذکر شد همیشه در سیر و سفر بود در یکی از این سفرها گذرش به شهرستان آستارا می افتد.وقتی وارد شهر می شود همراه دوستانش به قهوه خانه می رود.طبق معمول آن زمان لوطی های قهوه خانه وارد قهوه خانه شده، شروع به باج گیری می کنند.پهلوان از کردار آنها ناراحت شده و با آنها درگیر می شود.پهلوان هر هفت نفر شرور را به زمین می کوبد سردسته آنها وقتی قدرت پهلوان را می بیند درگیری را متوقف و به پهلوان می گوید: اگر مایل هستی فردا بیرون از شهر مسابقه ای بگذاریم. پهلوان برای اینکه آنها آرام گیرند و دیگر خسارتی به مردم و اهل قهوه خانه وارد نکنند پیشنهاد آنها را قبول می کند.روز مسابقه سردسته ی لوطی ها به پهلوان می گوید: ای مرد اگر ادعا می کنی که پهلوان هستی ما هفت نفر یک سر طناب را به گردن خود می بندیم و تو سر دیگر طناب را به تنهائی به گردنت ببند. هر کدام توانستیم دیگری را سه چهار قدم به طرف خود بکشیم، برنده میدان خواهیم بود.پهلوان برای رو کم کنی این مردان شرور قبول می کند و یک سر طناب را هفت نفر به گردن و سر دیگر طناب را پهلوان به تنهائی به گردن می بندد و بدون اینکه دست به طناب بزنند هم دیگر را به سمت خودشان می کشند.پهلوان با توکل به خداوند هرچه قدرت داشت به کار می گیرد اما باز نمی تواند آنها را حتی یک قدم به طرف خودش بکشد از طرفی آنها هم نمی توانستند بر قدرت پهلوان چیره بشوند.یکی از افراد حاضر در میدان که مردی پردل و جرأت بود از پشت نامردی افراد شرور را می بیند که آنها سر طناب را به درخت بلندی بسته اند. از پشت درخت طناب را باز می کند.پهلوان که در حال مقاومت بود یک لحظه سبکی آنها را احساس می کند و فوراً آنها را به طرفش می کشد طوری که هر هفت نفر روی هم می افتند.بعد از این ماجرا مردم آستارا خاطر پهلوان را عزیز می دارند.پهلوان وقتی کار خود را در آن شهر به اتمام می رساند در راه برگشت به راهزنانی برخورد می کند.سرکرده ی راهزنان جلوی پهلوان و همراهانش را گرفته و می گوید: اگر در میان شما کسی باشد که بتواند مرا به زمین بزند با شما کاری نخواهم داشت اما اگر کسی را با این دل و جرأت ندارید باید هرچه دارید تحویل ما بدهید وگرنه آنها را به زور از شما خواهیم گرفت.

بدون اینکه پهلوان لب به سخن بگشاید، دوستانش پهلوان را به آن راهزن معرفی می کنند.راهزن خوشحال شده، پهلوان را به کشتی جوانمردانه دعوت می کند.پهلوان و راهزن با هم دست و پنجه نرم می کنند در آخر راهزن تسلیم بازوان قدرتمند پهلوان اژدر می شود و در روی دستان او به هوا بلند می شود.

راهزن در حالی که برروی دستان پهلوان چرخ می خورد به پهلوان می گوید: اگر مرا به زمین بگذاری عهد خود را به تو می گویم. پهلوان با شنیدن این سخن راهزن را روی زمین می گذارد،راهزن می گوید: با خود و خدای خود عهد بسته بودم اگر در عمرم کسی بتواند مرا به زمین بزند دیگر راهزنی را تا آخر عمرم ترک و دنبال کسب روزی حلال می روم. بعد از این ماجرا می.گویند: راهزن تا آخر عمرش سراغ راهزنی نرفت و از مردان نیک روزگار شد.(به نقل از شادروان فرح بخش ستودی نمین)

پهلوان اژدر را برای جشن عروسی به منطقه ی حور دعوت کرده بودند.پهلوان قبول کرده، برای تبریک جشن عروسی وارد میدان می شود تا با کشتی دوستانه مهمانان را خوشحال و برای مردم هیجان و شادی را به ارمغان بیاورد.یکی از مردان کشتی گیر در میدان توهینی به پهلوان می کند پهلوان به خاطر متوجه کردن اشتباهش او را به زمین می زند و می گوید: پهلوان باید نیک کردار باشد نه یاوه گو، پهلوانان باید به درد مردم برسد و مدافع حق و حقیقت باشد نه آزار و اذیت کننده خلق خدا…پهلوان بعد از چند کشتی دوستانه در آن جشن از میدان خارج می شود و در گوشه ای به تماشا می ایستد.جوان گستاخی از پشت پهلوان را هل می دهد طوری گه پهلوان به سختی خود را نگه می دارد.آن جوان گستاخ وقتی دوباره سراغ پهلوان می آید پهلوان پنجه در کمر جوان گستاخ می برد ناگهان پدر آن جوان فریاد می کشد: پهلوان تو را به جان علی (ع) قسم می دهم جوان گستاخ مرا ببخش. پهلوان با شنیدن نام مبارک امیرالمؤمنین حضرت علی (ع) دستانش سست شده و جوان را رها می کند.

منبع: کتاب ساوالان ایگیدلری (عیاران سبلان) – عمار احمدی

به نقل از سایت سلام نمین

http://www.salamnamin.com/?p=3386

برگزاري جلسه حلقه معرفت در روستاي گرده نمين

jalasep2

جلسه حلقه معرفت ويژه جوانان ونوجوان با محوريت اصول اعتقادي در روستاي گرده ازتوابع نمين برگزار شد.

با هدف توسعه برنامه هاي فرهنگي ومذهبي ويژه جوانان ونوجوان و ايجاد زمينه جهت پاسخ به شبهات ديني آنان ،جلسه حلقه معرفت با موضوع مسايل اعتقادي با حضور حجت الاسلام مستوفي روحاني مستقر روستاي گرده از توابع شهرستان نمين برگزارشد.

دراين جلسه حجت الاسلام مستوفي ضمن ترغيب جوانان ونوجوانان به مطالعه درمباحث ديني واعتقادي به پرسشها و شبهات مختلف فکري آنان درخصوص معاد وجايگاه آن دراصول دين پاسخهاي لازم را ارائه کرد.

در ادامه اين جلسه مسابقه ديني از سوالات مطروحه برگزار و به برگزيدگان جوايزي اهداء شد.

اين جلسه سه شنبه ۱۷ خرداد در مسجد جامع روستاي گرده نمين برگزار شد .

منبع: اداره کل تبليغات اسلامي اردبيل

حجت الاسلام مستوفي

خبر در سایت سازمان تبلیغات اسلامی:

http://www.ido.ir/n.aspx?n=13851023042

حجت الاسلام مستوفي بعنوان روحاني مستقر روستاي گرده از توابع شهرستان نمين فعاليت خود را آغاز كرد.

به گزارش روابط عمومي اداره كل تبليغات اسلامي استان اردبيل: بر اساس اعلام اداره تبليغات اسلامي شهرستان نمين حجه الاسلام مستوفي بعنوان روحاني مستقر رو.ستاي گرده با حضور اقشار مختلف مردم در مسجد آن روستا معارفه شد.
شنبه ۲۳ دی ۱۳۸۵ – ۱۷:۴۴

روستای گرده

دهستان گرده از توابع شهرستان نمین واقع در استان اردبیل می باشد. باغهای روستا در منطقه معروف می باشند و همچنین کوههای اطراف آن محل مناسبی برای کوهنوردی و تفریح می باشد.روستای گرده از طرف شمال با بخش عنبران و سرحدات جمهوری آذربایجان، از طرف شمال غرب و  غرب با روستاهای اورنج و کلاندرق، از طرف جنوب و جنوب شرق با روستاهای نوشنق و آغداق و کارخانه سیمان اردبیل و از طرف شمال شرق و شرق با روستاهای جید و قشلاق چای همسایه می باشد.جمعیت روستا اکثرا باسواد و مردمانی خوش برخورد و شوخ طبع می باشند .

طبق سرشماري عمومي نفوس و مسكن ۱۳۸۵ (بدون احتساب خانوارهاي موسسه اي و غيرساكن) تعداد خانوار روستا ۱۰۳ و جمعیت آن ۳۷۹ نفر بوده است.

وجود ۳ قبرستان قدیمی قدمت روستا به قبل از اسلام می برد، قدیمیترین قبرستان معروف به گور قبری (با توجه به اینکه این قبر رو به قبله نیست و همچنین وسائلی همراه با مرده در قبر) در طرف شمال روستا و در دامنه کوه طی داغی واقع می باشد.

مرکزيت روستاي گرده مشتمل بر ۳۳ روستا، مزرعه و مکان به اسامي زير:

۱ ـ فتح مقصود
۲ ـ نظر علي کندي
۳ ـ هشنه
۴ـ خوش آباد
۵ ـ مسجد محله سي
۶ ـ آقا يارلو
۷ ـ يوزباش محله سي
۸ ـ پير جوار
۹ ـ پيرزاده
۱۰ ـ قلعه
۱۱ ـ قاضي کندي
۱۲ ـ صالح قشلاقي
۱۳ ـ علي کمر
۱۴ ـ اوچبلاغ
۱۵ ـ قلنج قشلاق
۱۶ ـ بوياغ چلو
۱۷ ـ کولاندرق بالا
۱۸ ـ کولاندرق پائين
۱۹ ـ اورنج
۲۰ ـ گرده
۲۱ ـ نوشنق
۲۲ ـ سيف آباد (آغداق)
۲۳ ـ سلوط
۲۴ ـ قشلاق چایی
۲۵ ـ خان کندي
۲۶ ـ خليل کندي
۲۷ ـ چاغونکنش
۲۸ ـ گفتار هويل
۲۹ ـ پلاسلو
۳۰ ـ دليک لي داش
۳۱ ـ خواجه بلاغي
۳۲ ـ سرخانلو
۳۳ ـ بهادرلو

پیله رود به زبان محلی پیله چایی منطقه‌ای کوهستانی بوده و کلیه روستاهای آن در ارتفاع بالای ۱۷۰۰ متر از سطح دریا واقع شده‌اند همچنین در این منطقه ویرانه‌های مربوط به آبادیهای اعصار گذشته نیز مشهود است.

پیله رود شامل ۱۴ روستا به نامهای:
۱ – خوش آباد
۲ – هشنه
۳ – فتح مقصود
۴ – نظرعلی
۵-صدوسر
۶- آقایار
۷-مسجدمحله
۸-پیرزاده
۹- قلعه
۱۰-قاضی کندی
۱۱-گودلر

۱۲-صالح قشلاقی
۱۳- پیرجوار
۱۴- يوز باشی قلعه سی
می‌باشد.