تاریخ روستای گرده – داستان اشرف و ادریس

نوشته : پرویز اسرافیلی گرده
فرستنده : حمید مؤدب
داستان اشرف و ادریس
مادر بزرگم هر سال تابستان ها برای گریز از گرمای سوزان تهران به گرده می آمد. طبق معمول، من با مرحوم ظهراب پیری با اسب ایشان را از نمین از خانه حاجی تقی مجیدی به گرده می آوردیم. مادر بزرگ از خانه مجیدی تا قبرستان نمین یک لحظه از حرف زدن ساکت نبود. در باره همه چیز و همه کس حرف میزد. وقتی به قبرستان نمین میرسیدیم، خاموش شده و از اسب پایین آمده در سر تک قبری که در کنار گودال بود مدتی نشسته ، دعا خوانده و با یک قطعه سنگ کوچک سنگ قبر را خراش میکرد. بعد ما کمک می کردیم سوار اسب شده براه می افتادیم. هر سال این امر تکرار میشد. هر سال من سوال می کردم، این قبر، قبر کی است ؟ در جواب همیشه با تندی می گفت: لازم نیست همه چیز را بدانی! .مادر بزرگ از قبرستان سر پایین انداخته دیگر حرفی نمیزد. وقتی که قشلاقچای را رد می‌شدیم، زبان باز کرده از حرف زدن نفس هم نمی کشید.

ادامه نوشته

تاریخ روستای گرده

نوشته : پرویز اسرافیلی گرده

درود فراوان و تشکر بی کران از ته دلم به دوستداران تاریخ گرده و عاشقان زادگاه اجدادی ما که مرا تشویق کرد در باره تاریخ گرده بنویسم.
آقای مهندس حمید مودب گرده مقیم پاریس از من درخواست فرمودند که درباره عموی مادر مرحومه ایشان ادریس بیگ گرده فرزند بدل بیگ و اشرف برادر شیخ گلوردی بازگو کنم . بنا به گفته ایشان مادر مرحومه شان درباره ادریس بیگ بار ها صحبت کرده بود. آقای مهندس با کمال ارادت هفته دیگر خواهم نوشت.
موضوع دیگری نیز آقای احمد احمدی یکی از نوادگان احمد بیگ گرده از ماسکو در خواست شجره خانواده احمد بیگلی های گرده را نمودند آن هم در هفته دیگر خواهم نوشت.
این هفته در باره آخرین مهاجران به گرده:
کوچ آروات (زن کوچ کرده)
پس از آمدن نبی و مادرش مهاجر دیگری به گرده آمد و سزاوار است با احترام او را یاد کنم خاطرات او را گرامی بدراریم. آن شخص کوچ آروات بود.

ادامه نوشته