ادامه مطلب قبلی (اجداد گرده ای ها که در زمان یحیی بیک و احمد بیک در گرده ساکن شدند)

ارسال شده توسط

از پرویز اسراقیلی گرده
parvizesrafiligerdeh7.jpg

به

دوستان و علاقمندان به تاریخ ، بخصوص تاریخ گرده

قبل از همه چیز از تاخیر جواب عذر میخواهم. دلیل این است که من و همسرم باز نشسته هستیم و کارت ترانسپورت سالیانه که ۳ سال اعتبار دارد با قطار و اتوبوس به هر شهر انگلیس در هر وقت می توانیم مسافرت کنیم. همچنین خانه دیگری در یک جزیره توریستی در کنار دریا داریم بنابر این اکثر روز ها، از کامپیوتر، تلویزیون ، کتاب ، باغ و غذا پختن دور بوده و بندرت در خانه هستیم.

من در باره گرده و ویلکیج ۲ جلد کتاب نوشته ام ، قرار بود در انگلستان چاپ شود. ولی بنا به استقبال خیلی از خوانندگان گرده بخصوص به خاطر مدیران فرهنگ دوست سایت گرده ، که گرده را به جهانیان معرفی کردند، تصمیم گرفتم در ایران چاپ کنم. البته این ۲ جلد کتاب نتیجه زحمات و تحقیقات نه ۲۰ سال و نه ۳۰ سال بلکه نوشته های من در مدت ۶۰ سال است. اطلاعات از خانواده خودم مخصوصاً مادر بزرگ و ماد بزرگ پدرم ، از پیر مردها ۴۰ و یا ۵۰ سال پیش مثل حاجی شاه علی صبوری حاجی فیروز احمدی ، حاجی ماشا اله قدسی، قریب خانم مادر حاجی فیروز، شیخ گلوردی ، مراد پدر تراب ، آقا بگیم خانم مادر حنیفه پدر سلطان و از امیر ممالک نمین، یحیی بیک نمین آقای آجودانی نمین ، خانواده های محمدیان نمین ، سلطان علی آق داغ ( خیلی از داستان گرده را از ایشان یاد گرفتم) ، از حاجی قد بولی امین جان، میر فاضل عنبران، استا عباس و استا ماشی ارونج. از تهران از سادات آستارا واز سادات نمین در تهران و دیگران. و از همه مهمتر از تماس من با دوست عزیزم استاد ستودی نمین، از مدارک باکو، تالش ، از مسافرت های خودم و از کتاب های تاریخ که قریب ۳۰۰۰ جلد دارم و پول هنگفتی در باره آنها خرج کردم . البته داستان گرده آزمایش نظر خوانند گان بود و اسرار و اتفاقات گرده در کتاب است . من افتخار می کنم که اجداد مردم گرده را شناسایی کردم. کسانی بودند از اجداد خود بی اطلاع بودند و خدمتی برای فرزندان آنها کردم.


البته من به اجداد خود مباهات می کنم وقتی که به شناسنامه و پاسپورت مدار تحصیلی در ایران نگاه کرده می بینم نوشته شده : پرویز خان فرزند شکر خان ، نسل مرا نمایان می کند و احتیاج به معرفی نیست.

زمانی که فرزندان خان های نمین از ملا های محل خواندن و نوشتن را یاد می گرفتند ، جد من احمد بیک در هندوستان مشغول تحصیلات عالی بود. تعداد نامه بیش از ۲۰ فقره نامه در بین کاغذ پاره های احمد بیک که بزبان هندو ستانی نوشته شده است ، گمان می کنم که احمد بیک عاشق دختر هندی بود. به سایت گرده ارسال می کنم.

علاقه من به نوشتن از اشعار تکمچی و از تشویق معلم دلسوز من آقای نجم الدین خان اقبالی شروع شد.

در کلاس دوم ابتدای در نمین بودم در آن زمان ما، در نمین زندگی میکردیم. در تعطیلات عید نوروز به گرده آمدیم و من که اشعار تکمچی را بطور ناقص یاد گرفته بودم در آن سال در ده بدنبال تکمچی افتاده و با نوشتن اشعار آنها را تکمیل کردم. پس از بر گشت به نمین : معلم من آقای اقبالی که جوان بسیار خوش تیپ، خوش اندام و زیبا بود عاشق دختری شده بود و معلم دیگری از خان ها هم عاشق همان دختر بسیار زیبا بود. برادر آن دختر فرزند خان مشهور نمین بود و دوست و همکلاسی من بود. روزی این دو رقیب عشق در جلوی خانه ما، در نمین مشغول دعوا و کتک کاری بودند. رفتم پدرم را صدا کردم تا آنها را از هم جدا کرده وهر دو رقیب جداگانه ترک محل کردند. من دفتر چه خاطرات کوچکی را که مال نجم الدین بود و در زمین نزاع افتاده بود بر داشتم. پر از اشعار و نوشته های عاشقانه و اشعار برای کشتن رقیب بود.

در آن روزه ها کتاب های درسی بسیار گران بودند و معلم آنها را گاه گاهی بازدید می کرد. آقای اقبالی در بازدید کتاب من اشعار تکمچی را دید و پرسید از کجا یاد گرفتم ؟ گفتم از تکمچی در ده ، و چند تا از خاطرات خود در گرده و نمین هم نوشته بودم . با خواندن آنها مرا تشویق به نوشتن خاطرات و اتفاقات کرده و اشعار تکچی را رو نویسی کرد. من که دفتر چه او در جیب داشتم و از ترس به ایشان نداده بودم ، از رفتار او با من مرا تشویق کرد که دفتر چه او را به ایشان دادم. از من پرسید: فهمیدی برای چی ما دعوا میکردیم ؟

گفتم بلی، در دفتر خاطرات من نوشت:

کوه کندن فرهاد نه کاریست عجیب

عشق شیرین به سر هر کی فتاد کوه کن است

دمه مجنونه دلی بلکه ده لیلا دلی دور

عشق اولان یرده ، عاقل دانا دلی دور

چند سال بعد که همه رجال و خان های نمین به گرده برای تسلیت و سو گواری برادرم بهروز آمده بودن، آقای اقبالی را به همسرم معرفی کرده و گفتم که: عشق و علاقه که به تاریخ و تحصیل دارم مدیون این مرد هستم.

آقای اقبالی با تبسم به من نگاه کرده ، در حال گفتن چیزی بود، من بی درنگ گفتم:

دمه مجنون دلی بلکه ده لیلا دلی دور

عشق اولان یرده عاقل دانا دلی دور

عشق و علاقه من به تاریخ زمانی شروع شد که من ۸ ساله بودم و در کتاب تاریخ برادرم خواندم که دیاکو اولین رئیس قوم ماد ها تمامی اقوام ایرانی ها را ( کادوسیان، ماد ها ، پارت ها ، پارس ها ، سیکا ها ، کرد ها و سایر نژاد ایرانی را اتحاد کرده و آشور ها را از فلات ایران بیرون راند.

نوشتن خاطرات و اتفاقات گرده از اشعار تکمچی شروع شد.

حالا در باره یحیی بیک گرده.

با استاد ستودی نمین چند بار با تلفن  مکاتبه و تماس داشتم،

برای توجه آقای فصیحی در باره یحیی بیک گرده

آقای فصیحی عزیز

از نوشتن مطالب شما در باره یحیی بیگ گرده واقعاً با تأثر تعجب کردم.

در مطالب بالا که مدت ۲ سال از نوشتن آن میگذرد، شما که یک شخص با سواد و با استعداد عالی و چشم و گوش باز شده در این مدت کوتاه نوشته های خودتان را فراموش کردید. چطور مردم بیسواد گرده در طول ۲ قرن هر سال در باره یحیی بیک صحبت کرده و او را بیاد بیاورند.

نوشتید که پدر بزرگ شاهی ننه اسد بیک مالک پیله رود بود ولی از یحیی بیک اطلاعی در ده نیست! چطور اسد بیک بدون املاک پدرش یحیی بیک مالک ده میشود.؟ بهتر است در این مورد با آقای عزیزی که مورخ گرده است و با کهنسالان گرده در باره یحیی بیک تحقیقات کرده است.

البته سال ها که می گذرد و بدون یاد داشت های کتبی گذشته به فراموشی سپرده می شود. برای مثال زمانی که من بچه بودم با بچه ها ده به استخر ابراهیم بیگ ( ابراهیم گولی) برای شنا میرفتیم . همان استخر الان شده (اسلام گولی) .

در باره گرده ، اگر از قدیمی ها و یا ا ز پدر خودتان به پرسید، تمامی باغ ها که در جوار شور بلاغ بود، در دست احمد بیکلی ها بود. باغ شور بلاغ را یحیی بیک ساخت و از شور بلاغ تا آغ داش در دست احمد بیک و از استخر شور بلاغ به طرف ده دولت علی بیک ( دولت علی باغی). بطرف پاین بدل باغی و احمد باغی تا خود آغ داش . از کوه تنگ داغی تا سار ی لار مال اسماعیل بیک و طرف راست رود خانه از گوزه لر تا کوه تنگ داغی جبرایل بیک و تمامی گوزه لر مال بدل بیک بود . در پاین ده از کهریز تا باغ مراد مال احد بیک بنام احد باغی و طرف آن طرف رود خانه پناه علی باغی و باغ استا حسن در مالکیت پناه علی بیک داماد اسماعیل بیک .

من روزی در ممی باغی با حاجی فیروز صحبت میکردم ، از ایشان پرسیدم که چطور شد فرزندان ممی مالک این باغ شدند؟ آیا آنها با احمد بیک فامیل هستند ؟ حاجی فیروز در جواب گفت: احمد بیک در پاییز با همسرش از طرف شوروی به زیارت کربلا رفته بود. یحیی بیک در یکی از روزهای جمعه برای زیارت مزار همسرش به پیله رود رفت و در سر قبر همسرش بطور ناگهانی فوت کرده بود و در آنجا هم دفن شد. در همان زمان مالیات یحیی به تاخیر افتاده بود، کسی نبود به نمین مالیات یحیی بیک را به سیف الملک به برد. سیف الملک از فرصت استفاده کرده ممی باغی و شور بلاغ را در غیاب احمد بیک به مشهد جعفر و ممی فروخته بود چند سال بعد فرزندان سیف الملک ادعا کردند که این باغ ها را به مشهد جعفر و ممی نفروخته اند و مالک شرعی هستند و میخواستند با زور از دست آنها بگیرند. بعد فضل اله بیک دوباره می خواست از دست ممی بگیرد . همان طوری که نصف باغ مشهدی جعفر را با زور گرفت ( همان باغها که الان در دست فرزندان زمان عدل و در دست ماشاءالله قدسی بود. همچنین در زمان بدل بیک فضل اله بیک نمین با زور نصف احمد باغی را تا آغ داش از بدل بیک گرفته و به کربلای رضا در نمین فروخت

( من مدر ک فروش آن را دارم). همان طوریکه شما در باره اسد بیک نوشتید. فضل اله بیک جد معینی ها و ستوده ها با زور از اسد بیک گرفته و او را به شوروی تبعید کرد. خاطره ای بیادم افتاد برای شما می نویسم:

در سال ۱۳۷۶ و یا ۱۳۷۷ کدام سال بود بدرستی یادم نیست. من از شهر آمدم ، همسرم گفت آقایی از نمین تلفن کرد با اسم ایشان آشنا نیستم و قرار است ساعت دیگر تلفن کند.ساعتی در انتظار بودم خبری نشد. لباس عوض کرده و میخواستم به سر کار بروم ، تلفن زنگ زد، آقای فرحبش ستودی مورخ نمین بود. از ایشان معذرت خواسته و گفتم که الان به سر کار می روم و شمار ه تلفن ایشان را گرفته از محل کار که تلفن مجانی بود با ایشان صحبت کردم.. داستان را کوتاه کنم. پس از احوال پرسی و صحبت از گذشته که او یک معلم تازه بود و من در تهران محصّل بودم ، در تابستان باهم در گرده بلدرچین میگرفتیم . در نمین کسی بود بنام الماس که خانه اش بین خانه دوستعلی آزاد و غزت طهماسبی بود. الماس برای ما تور بافت و به گرده رفته ولی از بلدرچین خبری نبود. در شب همان روز در گرده در بالای بام خوابیده بودیم باران شدید ما را خیس کرد آن را بیاد آورده خندیدیم.

پس از یاد آوری خاطرات گذشته شیرین ، فرحبش گفت: چند سال پیش پدر شما دو تا مدارک قدیمی داشت یکی در پوست آهو نوشته شده بود و بدستور ولیعد ( عباس میرزا ۱۳ ده از دهات گرده به اجداد شما پس داده بودند و دیگری قباله گرده بود ) گفتش: که من خودم دیدم پدر شما با محمد خان افخمی ، استا مالک و با انور نظری که در خواندن مدارک قدیم ماهر بود نگاه می کردند. از من پرسید که گویا آن مدارک در انگلستان در پیش من است و در خواست فتو کپی کرد. من به ایشان گفتم : متاسفانه چند سال پیش من از پدرم در خواست فتو کپی کرده بودم .. در جواب گفت : پرویز ، آن قباله دهات گرده را به یک ملا در نمین قرض داده ، در حال تحریر کتاب است . من در حال حاضر بسیار مریض هستم، هر موقع که حالم خوب شد به نمین رفته و فتو کپی از آن روحانی گرفته برای شما می فرستم. متاسفانه پدرم از سرطان پرستات نجات نیافته و آن قباله هنوز هم در دست آن آخوند در نمین است. و از فرحبش خواهش کردم که آن آخوند را پیدا کرده و اقلاً یک فتو کپی برایم بفرستد. چندی بعد که باهم صحبت می کردیم ایشان گفتند که در نمین چند تا آخوند هستند و هنوز موفق به دریافت قباله نشده است . بنا بگفته آقای نظری آن آخوند از ده ننه کران بوده وبا عزت بیک و شکر خان دوست بود. . روزی آن قباله در کتاب آن روحانی پدید خواهد شد.

من در سایت نمین در خواست کردم که آن آخوند مهربان فتو کپی برایم ارسال و یا مدرک را به موزه نمین هدیه کند. متاسفانه مدیران ساین نمین در سایت ننوشتند.

موضوع دیگر: من شجره خانواده را که در حاشیه قرآن بسیار قدیمی نوشته شده و درخانه من است من فرحبش فرستاده و نوشتم : که از شجره خانواده عباسقلی خان مهرانی تالش جد من است و بگفته خانواده ما ، عباس قلی خان مالک تمامی ویلکیج بود و در جنگ با عثمانی ها کشته شده. فرحبش گفت : طغرای به دست ایشان رسیده ، عباسقلی خان در زمان نادر شاه نه تنها مالک ویلکیج و اوجا رود وقره آغاج بود بلکه مال تمامی تالش بوده کلاً ۱۲ شهر بود. و در جنگ کشته نشده بلکه در لنکران از وبا در گذشته است و لی یحیی خان نوه عباس قلی در جنگ عثمانی ها کشته شد. خوشبختانه از مکاتبه من با دانشکده علوم با کو گفته آقای ستودی درست بود و عباس قلی خان در اثر وبا فوت کرده و قبرش در ده خان بلی نزدیک شهر اسماعیلی است.

از آقای ستودی پرسیدم ، چطور شد که خان های نمین از فرزندان عباسقلی خان دهات را گرفتند؟

در جواب گفت: در جنگ آقا محمد خان با روسیه، آقا محمد از تمامی خان های آذربایجان در خواست کرد که بر علیه روسیه در جنگ شرکت کنند. تمامی خانه شرکت کردند بجز میر مصطفی خان لنکران . آقا محمد به لنکران حمله کرد و میر مصطفی خان ، خانواده اش را به جزیره ساری در دریای مازندران فرستاد و خودش به تزار روسیه پناه برد.

آقا محمد خان پسر شاه پلنگ خان تالش را با طغرای خان، کلیه تالش و ویلکیج خطاب کرد.

پس از مرگ آقا محمد فتحعلی شاه با مصطفی خان دوستی بر قرار کرد و دختر عباس میرزا را به میر کاظم خان شوهر داد.( آقای ستودی گفت: به اشکالی بر خورد کرده است: طبق تحقیقات ایشان میر کاظم خان و پسرش سیف الملک، پدر و پسر با دو خواهر که دختران عباس میرزا هستند ازدواج کردند، ان چطور میشود.؟ من در جواب گفتم اگر از یک مادر نباشند شرعی است).

آقای ستودی گفتند : پس از عهد نامه گلستان و ترکمن چای روسیه خان خانی را لغو کرد و میر حسن خان پدر میر مصطفی با لغو خانی موافقت کرد و ماد و خواهرانش از این حرکت او تنفر کرده و پس از اینکه تزار آنها را از روسیه خار ج کرد به آستارا آمدند . مادر و خواهران میر حسن خان را مسموم کردند.

گفتم این هار می نویسی ؟ گفتش نه باعث ناراحتی مردم نمین می شود.

گفتم این چی ربطی به فرزندان عباس قلی خان دارد.؟

گفتش املاک خان های مهرانی و شاهزاده های کوچک که در تالش و ویلکیج مالک بودند، قاجار از دست آنها گرفت و به میر کاظم خان و فامیلش داد. برای مثال نوه های عباس قلی خان : کلب حسن خان نمین که مالک تالش و دهات ویلکیج شرقی بود . فرزندان شاه پلنگ خان ویلکیج که مالک دهات عنبران و فرزندان میکایل خان جد شما که مالک دهستان گرده بودند خیلی از دهات خودشان را از دست دادند.

ادامه داده و. گفت: بین من و تو بماند ، کلب حسین خان التماس کرد و برابر طغرای جد من تمامی تالش و ویلکیج را دارا بود، بخاطر انسانیت و اسلام انصاف کنید، شما که نسل پیغمبر اسلام و سید هستید رحم کرده و اقلا یک ده از دهات جد من بمن داده تا خانواده من امرار معاش کند و در روز قیامت به جد تان امام زین العابدین در روز قیامت چی جواب خواهید گفت؟ ولی ترحم نکرده کلب حسین خان را از دهاتش بیرون کردند. من با چی جرات بنویسم ؟

ثانیاً بدون کمک فرزندان خان های نمین من توانائی چاپ را ندارم بهتر است از آنها به خوبی یاد کنم چون به آنها احتیاج دارم .

گفتم کتاب شما است و صلاح با شما است.

آقای ستودی خندید و گفت : طبق تحقیقات ایشان فضل اله بیک جد معنی ها و ستوده ها بعداً از مقام و قدرت امیر تومان سوء استفاده کرده و به جای مالیات از خان های که فامیل خان های نمین نبودند شروع به تصرف املا ک آنها کرد. لقب فضل اله بیک در بین خان ها ( ملکی خان بود) یعنی ملک مردم را می گرفت و دوباره به خود مالک و یا هر کس پول داد می فروخت ، برای مثال تمامی املاک اباذر خان حیران را از دستش گرفته و با پول هنگفتی دوباره به خود اباذر خان حیران فروخت.

در باره ممی و ممی باغی

تاریخ گرده درا سال ها قبل از تولد شما یاد داشت کرده ام. قبل از جریان درگیری فرزندان ممی با خان های نمین. در گرده در طول زندگی تان شاهد حق کشی برادران بر علیه خواهران و یا جنگ برادران در تقسیم املاک رخ داده و حالا هم معمول است . این مسئله در گذشته بین طایفه احمد بیک اتفاق افتاده است. برای مثال: احمد بیک ۲ پسر داشت ( بدل بیک و دولت علی بیک).

فرزندان دولت علی بیک ( اسماعیل بیک، میرزا محمد بیک و اشرف بیک) . اشرف بیک چند ماه پس از مرگ پدر متولد شد. زمانی که بچه بود برادران املاک پدر بین خود تقسیم کردن و یک وجب ملک به اشرف ( پدر مطلب صمدی) بیک ندادند.

اسماعیل بیک ذکر شده در بالا ۲ پسر داشت ( محمد علی بیک و جبرائیل بیک ) جبرائیل بیک در باره ۳ برادران کوچک ( شهاب، ظهراب و وهاب ) بی انصافی کرد و یک وجب ملک به آنها نداد، در نتیجه پسری نداشت و املاک را دختران که با حاجی ، مصیر و جمال ازدواج کردند به ارث بردند. پدرم ( شکر خان) سرباز بود و برای مرخصی به ده آمده بود در سر آن موضوع با جبرائیل بیک زد و خورد کردند. محمد علی بیک برادر جبرائیل بیک مرد با انصاف بود ، به خاطر صلح و صفا ۲ قطعه مالک به ظهراب، شهاب و وهاب داد.

آقا معلی برادر خان با با و گل با با یک قطعه زمین از محمد علی بیک خرید و باغ درست کرد. به علت اختلاف با پسرش شقاوت ( ویا شاغی) باغ را به او نداد و به دخترش زلیخا که با مراد پسر عمویش ازدواج کرد داد.

حالا در باره ممی باغی:

من اخیراً کتابی بسیار جالبی در باره گرده ، بوسیله ستاره درخشان گرده آقای عابدین عزیزی نوشته شده ، تقریباً تمام نوشته های ایشان با نوشته ها ی من موافت می کند. در شجره خانواده ممی فقط ۳ فرزند نوشته شده است. حتماً این اطلاعات را از خانواده هشیم و یا شامیل دریافت کرده است. موضوعی که نظر مرا جلب کرده ، این است ممی ۴ پسر داشت ، چرا از پسر چهارم اثری نیست؟ آیا از اجداد خانواده اطلاع ندارند؟ و یا عمداً حذف شده است! ؟

برای اطلاع آقای فصیحی عزیزم ، و آقای عابدین عزیزی عزیزم

نقل از حاجی فیروز احمدی که همسن و سال فرزندان ممی بود و قریب خانم مادر حاجی فیروز خواهر خان بابا ( فرزند داداش) که شاهد صحنه در گیری فرزندان ممی با خان های نمین بوده است .

ممی ۴ پسر داشت : کامران ( پسر ارشد) میرزا علی ، شامیل و هشیم و با لا کشی( فرزند زینال) ۳ پسر داشت شعبان، مدد و میرزا با با . فرزندان بلا کشی جوانتر از آنها بودند، باهم به باکو برای کار رفتند. در با کو با نبی پسر گل چهره که در راه آهن باکو مشغول کار بود به آنها کمک کرده و مشغول کار شدند. آن برادران پول خوبی در باکو در می آوردند و با هم رقابت داشتند که کدام برادران بیشتر پول به گرده می فرستند. برادر ارشد فرزندان ممی کامران و شعبان از برادران دیگر به گرده مسافرت کرده و پول با خود می آوردند. در بالا ذکر کردیم که فضل علی بیک املاک پلی چای را از اسد به عنوان مالیات گرفته و او را اجبار به تبعید شماخی کرد ( اسد بیک دیوانه نبود که ده به بزرگی پیله چای با ۴۲ خانوار ترک کرده به شماخی مهاجرت کند ، منتقی نیست) . فضل علی بیک ، بنا بگفته آقای ستودی در غیاب احمد بیک، باغ های جوار شور بلاغ و ممی باغی را که قبلاً محمد علی بیک مالک آن بود گرفته به هرکسی که پول داشت بفروشد. در آن زمان فرزندان ممی پول کافی از باکو آورده بودند به آن ها فروخت و ممی با پول باکو اسیابی هم در آن محل ساخت و سنگهای این آسیاب سنگ های همان آسیاب بودند که ( عبداله جد صبوری ها در تنگ داغی که آسیاب اولیه گرده بنام آسیاب یحییی بیک بود.

فضل علی بیک گوشه از ممی باغ را به خود محمد علی بیک فروخت که الان هم در دست نوه ها محمد علی بیک است (باغ فیروز). در آن زمان از دست یحیی بیک و از دست فرزندان او احمد و اسد خارج شده بود و دلیل نداشت که اسم یحیی برده شود.

مطلب اصلی که میخواهم بدون طرفداری از کسی حقیقت را روشن کنم این است :

پس از فوت ممی فرزندان او مالک باغ ممی باغی بودند و فرزندان مشهدی جعفر نیز مالک باغ های در جوار شور بلاغ شدند. برادران فرزندان ممی که از باکو برگشتند اول باهم ساز گار بودند و با صلح و صفا در آمد باغ را شریک شدند، اما با مرگ نا گهانی کامران ، اول در اثر نا سازگاری دو تا از زنان برادران یکی همسر کامران و دیگری همسر شامیل در بین برادران اختلاف رخ داد. بعد گرد هم آمدند تا باغ را تقسیم کنند، می خواستند که جان شرین را بابا محرومی یعنی سهم او را ندهند، دوباره اختلاف افتاد مادر جان شرین با سر خونین و بدون حجاب دست جان شرین صغیر را گرفته به خانهای شکایت کرد. فضل اله بیک که تشنه چنین فرصتی بود، به گرده آمد. بقیه داستان از غریب خانم برادر خان بابا :

. عین گفته غریب خانم ( باغی الدلار تدبر نن راضی اولمادیلار اونی بولمگه) . مادر جان شیرین آنها را اتهام به حق کشی کرده و دست جان شرین را گرفته به نمین شکایت کرد. برای فضل اله بیک این فرصت باد آورده بود. به گرده آمده ادعا کرد که با غ های مذکور را نفروخته اند و هنوز در مالکیت فضل اله بیک است. برادران از چاله به چاه افتادند. میرزا علی برادری که اسمش از شجره حذف شده است ، اشتباهاً و یا عمداً فضل اله بیک را حول داد . فضل اله خودش و کلاهش به زمین افتاد . ( کسی جرات نداشت به خان های نمین بگوید « بالای چشمت ابرو ست » . این امر باعث شد بد ستور امیر تومان در پی دستگیری میرزا علی شدند. امیر تومان با چند گارد مسلح که مسئول محافظت مرزهای ایران با شوروی بود. مامور باز داشت میرزا علی شد. میرزا علی کار عاقلانه کرده فرار را به قرار ترجیح داد .اگر من و شما هم جای او بودیم این کار را می کردیم و الا اگر میرزا علی را نمی کشتند با چوب و یا با شلاق گوشت از پشت او می کنند.

برادران چندین سال در انتظار خبر از میرزا علی بودند ولی او نه خبری نه نامه ای بود و نه سفارشی و کسی از ایشان اطلاع داشته باشد و شرعی و عرفی مفقود الاثر بود . دیگر از بر گشت او صرف نظر کرده و باغ را تقسیم کردند. ولی به جان شیرین یتیم تقریب نصف سهمیه شامیل و هشیم داده شد. جان شرین تا روز مرگ نا گهانی با هشیم و شامیل در جنگ و جدال بود و هم کشف شد که کامران از زن دیگرش یک نوزاد داشت که چند سال از جان شرین جوانتر بود. و زمان مرگ کامران جان شرین بچه بوده است. جان شرین بار ها در دست آنها کتک خورده و او را مانع شدند که از باغ برادران برای رفت و آمد استفاده کند و از رود خانه به باغ خودش رفت و آمد میکرد تا اینکه با مهربا ازدواج کرد و بوسیله شکر خان که کد خدا بود جان شرین مجاز شد که از باغ عمو هایش عبور مرور کند. نوه های فضل اله بیک ، غلام بیک و فیصر معینی تا روز تقسیم اراضی بوسیله محمد رضا پهلوی ادعای مالکیت باغ شور بلاغ و باغ ماشاءالله قدسی و ممی باغی را میکردند. من خودم شاهد صحنه بودم که : قیصر معینی با ژاندارم ، دست ماشاءالله قدسی را می بستند، مشاع اله قدسی به قیصر معینی گفت:

بازار دا نمک اولماز

نمکی یمک اولماز

منه بیر ظلم ایله دون

هیچ یرده دمک الماز

گویا در آن زمان قیصر معینی مدرک فروش باغ ممی باغی و باغ ما شاله و شور بلاغ را از دست آنها گرفته بود ( از کجا میدانم چون من با پدرم به دادگاه اردبیل از طرف ما شاله و حاجی محمد خان گزارش نوشتیم )

اگر قیصر معینی قباله آنها را پس داد خیلی دوست دارم محبت کرده و فتو کپی برایم بفرستند .

حاجی فیروز به من گفت : خودت برو به باغ جان شرین و باغ هشیم و شامیل نگاه کن. من ۴۹ سال پیش برای عادل آلوچه قلم می زدم باغ جان شرین را نگاه کرده و روزی از حاجی فیروز سئوال کردم که چرا باغ را مستقیم تقسیم نکرده و بطور قوس در طرف باغ جان شرین است) . در جواب دریافتم که کامران زن دیگری هم داشت و آن فسمت را قرار بود به او به دهند. ولی من به خاطر حساسیت مطلب صلاح نمیدانم که در سایت بنویسم. انشاعاله که به گرده آمدم موضوع را خصوصی به آقای فصیخی عزیزم گوشزد می کنم . شاید هم ایشان اطلاع دارند) . گفتم : ( در باره اعتراض کرده و از آقا بیک فرزند بدل بیک در خواست که دوباره اندازه گیری و تقسیم باغ به سه قسمت مساوی با انداختن پوشک ( پوشک آتماخ) در حضور آقا بیک باشد. ولی شامیل و هشیم قبول نکردند، دیگر آقا بیک کاری نتوانست بکند.

مطالب پاین با اجازه آقای عزیزی که تحقیقات بسیار علی در باره گرده کرده است و در تازگی این کتاب را دریافت کرده ام و به ایشان تبریک و صحت آن ر کاملاً ا تائید می کنم

3 دیدگاهها

  1. سلام.
    مطالب وبلاگ بخصوص درمورد تاریخ عالیست‌.
    من شماره تلفن اقای پرویز اسراقیلی گرده و لازم دارم اگر محبت کنید ممنون میشم
    تلفن تماس من ۰۹۱۴۱۵۲۸۰۳۷تلگرام هم همین شماره هست
    ممنونم

  2. سلام به استاد عزیزم جناب آقای اسرافیلی
    تمام نوشته های جناب عالی را با دقت و چندین بار مطالعه نمودم هیچ نقصی در این یافت نکردم اما برای کامل شدن اثار جناب عالی که حاصل با ارزش تحقیقات و زحمات شما برای ما و اینکه زادگاهشان است که شخصاً به وجود شما افتخار می کنم و به اثر ت ارزش زیادی قایل هستم نکاتی را لازم است ایفا کنم که ای کاش زیارت شما نسیب من می گشت
    نمی توانم در باره هر احدی بی انصافی کنم و حق کشی را در باره این ظلم می دانم
    جعفر یک پسر داشت بنام ممی
    دو ممی پنج پسر و یک دختر داشته
    کامران
    میرزا علی
    عبداللهی
    شامیل
    هشیم
    میرزا علی بعد از فوت پدرش از باکو به گرده امده و سهمیه ارث پدری را به شامیل و هشیم می فروشد و برای همیشه راهی باکو می شود هیچ حقی در بین نبوده حتی با سند که هنوز هم گویا و زنده می باشد موجود است به روز مرحوم پدرم اقای بهمن عبدی را برای مطالعه ان اسناد اورده بود خانه ما که من هنوز به این صورت بلد نبودم اما نامه ها را بخوانم اقا ی عبدی می خواند و به پدرم توضیح می داد و زیادم مانده بود تا اینکه اکنون خودم دارم از انها نگهداری می کنم
    هر نوشته ای که ناشی از اندوخته شخصی شماست مورد تایید است اینکه دیگران انتقال دادند یا مغرضانه بوده یا ناآگاهانه همین هم خوب است و مثبت من تشکر می کنم از شما و از دوستانمان در مدیریت سایت

  3. باسلام
    بنده پدربزرگم به نام میرزا داوود باقرزاد در دوره رضا شاهاز آستارا به قزوین تبعید شده البته به ایشان پیشنهاد تبریز یا قزوین را می دهند اما ایشون سکونت در قزوین را می پذیرند و بعد از تبعید رضا شاه ایشون از تبعید برگشته و در آستارا ساکن می شوند و در سال ۱۳۳۰ فوت کردند ساکن کوچه حمزه بیگ بودند اما اینها شفاهی هستند من دنبال اسناد کتبی هستم می شه کمکی بفرمائید که بدانم علت تبعید چی بوده متشکرم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.